تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت سوم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

سیاهی شب به دل آسمان چنگ انداخته بود و جز صدای ریزش باران كه سكوت خانه را می شكست صدایی به گوش نمی رسید. لیلا در حالی كه كتابی در دست داشت كنج اتاق نشسته و با ترس به سكوت وهم آور خانه گوش سپرده بود. این اولین شبی بود كه بعد از درگذشت مادرش تنها می ماند. سعی كرد با خواندن كتاب درسی، خودش را مشغول كند اما تمركز نداشت. به ساعت كه تیك تاكش در صدای ریزی باران گم شده بود نگاه كرد عقربه ها ساعت هفت را نشان می دادند. مطمئن بود پدرش تا ساعت نه برنخواهد گشت تصمیم گرفت با مریم تماس بگیرد و از او بخواهد تا با آمدنش او را از تنهایی نجات دهد از جا برخاست، اما هنوز گوشی را از روی دستگاه برنداشته بود كه صدای در حیاط را شنید. با عجله خودش را به پنجره رسانید و پرده را كنار زد، با دیدن پدرش نفس عمیقی كشید. این اولین باری بود كه از ورود پدرش به منزل تا این حد خوشحال می شد، همیشه ورودش به منزل برابر بود با برهم خوردن آرامش و آسایش او و مادرش، مدام با بهانه گیریها و ناسزاگویی ها، مادرش را می آزرد. اغلب مواقع مادر سكوت می كرد اما زمانی كه صبر و تحملش به پایان می رسید به پدر پرخاش می كرد و همین امر باعث می شد جنگ بالا بگیرد و پدرش با شكست وسایل منزل جنگ را خاتمه می داد. در همین افكار بود كه صدای پدرش او را به خود آورد :

 

-         عجب هوایی شده!

لیلا به سمت او برگشت و گفت:

-         سلام بابا ... خسته نباشید.

ناصر زیر چشمی به او نگاه كرد و آرام گفت:

-         علیك سلام.

لیلا گفت:

-         براتون چایی بیارم؟

ناصر گفت:

-         نه، چایی خوردم.

تلویزیون را روشن كرد، كنار بخاری نشست و سیگاری آتش زد. لیلا با كمی تعجب گفت:

-         خورده اید؟ كجا؟

ناصر فورا بی دلیل از كوره در رفت و با عصبانیت گفت:

-     چیه؟ نكنه قراره تو جانشین مادرت بشی، نه ... این خیالات رو از سرت بیرون كن، حالا كه از شر غرغرها و بازجویی هاش راحت شدم اجازه نمی دم تو جانشینش بشی و روش اونو در پیش بگیری.

لیلا با دلخوری گفت:

-     منظورتون چیه؟ نكنه واقعا براتون مهم نیست كه مامان فوت كرده. نه ... نه براتون مهم نیست، اگه مهم بود ....

ناصر دود سیگارش را بیرون داد و گفت:

-     برو لیلا ... بر نذار دهنم باز بشه، اصلا مگه قرار نشد نری مدرسه، چرا پات رو از خونه بیرون گذاشتی؟

لیلا گفت:

-     مگه من اسرم؟ از صبح تا شب تك و تنها توی این چهار دیواری چه كار كنم؟ در ثانی امسال سال آخر درسمه، حیفه كه ...

ناصر چپ چپ نگاهش كرد و گفت:

-         بمون خبر مرگت به كارها برس، یك لقمه نون حاضر كن بذار جلوی من.

لیلا گفت:

-         مگه به كارها نرسیدم؟ مگه ظهر كه آمدید ناهارتون آماده نبود ... چرا به غذا دست نزدید؟

ناصر گفت:

-         واسه این كه مثل یخ بود از گلویم پایین نمی رفت.

لیلا كه دریافت پدرش ظهر به منزل نیامده با ناراحتی گفت:

-         من كه از مدرسه اومدم غذا هنوز روی بخاری گرم بود، ظهر خونه نیومدید.

ناصر با عصبانیت فریاد زد:

-     برو گم شو تا دهنم باز نشده. یك عمر نق نقها و حرفهای اون زنیكه دهاتی رو گوش كردم حالا كه سر به گور گذاشته نوبت دخترش شده.

لیلا با بغضی سنگین گفت:

-     زنیكه ... دخترش ... پس بگید كه من دخترتون نیستم و خیالم رو راحت كنید تا بدونم علت این همه بدرفتاری شما چیه.

ناصر با همان عصبانیت گفت:

-         آره ... تا وقتی كه با مردم، بی ادب رفتار كنی دختر من نیستی.

لیلا كه تازه متوجه قضیه شده بود با جدیت گفت:

-         من خودم ناهار درست كرده بودم احتیاجی نبود كه اون زنیكه واسه ما خوش خدمتی كنه.

ناصر با عصبانیت زیرسیگاری را به سمت لیلا پرت كرد و گفت:

-         زبون نفهم برو توی اتاقت والا بلند می شم و ادبت می كنم.

لیلا مكث كوتاهی نمود و در حالی كه از عاقبت خود با وجود زیور می هراسید سالن را ترك كرد.

 

***

 زیور چادر سفید گل دارش را كمی جلوتر كشید و وارد مغازه شد و گفت:

-         سلام ناصرآقا.

ناصر در حالی كه تسبیح می چرخاند لبخندی زد و گفت:

-         علیك سلام، این طرفها، چیزی لازم داشتی؟

زیور گفت:

-         یك سطل ماست.

ناصر به سمت یخچال رفت و گفت:

-         می گفتی خودم می آوردم.

زیور گفت:

-         درست نیست می ترسم در و همسایه ...

ناصر حرف او را قطع كرد و گفت:

-         بالاخره چی؟ باید بفهمند یا نه ....

زیور سرش را با شرمی ساختگی پایین انداخت ناصر سطل ماست را از یخچال بیرون آورد و گفت:

-         محبوبه چطوره؟

زیور گفت:

-         سلام رسوند.

ناصر سطل را مقابل او گذاشت و گفت:

-         اگر زحمتی نیست یك سری هم به لیلا بزن.

زیور سطل ماست را برداشت و گفت:

-         چشم ... اما ... اما درست نیست ....

و سكوت كرد. ناصر پرسید:

-         درست نیست چی؟ چرا باقی حرفت را نگفتی؟

زیور گفت:

-         می ترسم با خودت بگی نیومده دارم دخالت می كنم.

ناصر اخمهایش را درهم كشید و گفت:

-         این حرفها چیه؟

زیور گفت:

-         می خواستم بگم درست نیست یك دختر جوون رو تا این وقت شب توی خونه تك و تنها بذارید.

ناصر گفت:

-     چه كار كنم؟ فعلا مجبورم، وحید كه اصفهانه، پدربزرگ و مادر بزرگش هم كه شمالند، خواهر و برادرهای من هم كه گرفتار زندگی خودشون هستند، نمی شه از كسی توقع داشت.

زیور با كمی تردید گفت:

-     اگر دوست دارید تا وقتی كه كارمون جفت و جور بشه، لیلا رو شبها تا وقتی از مغازه برمی گردی ببرمش خونه مون.

ناصر لبخندی زد، سر تا پای او را برانداز كرد و در حالی كه قلبا راضی بود گفت:

-         می ترسم مزاحم تو و محبوبه باشه.

زیور گفت:

-         مزاحم چیه؟ همین حالا می رم با خودم می برمش خونه، محبوبه هم از تنهایی در می یاد.

و از مغازه خارج شد. لیلا خودش را به حیاط رساند پشت در ایستاد و پرسید:

-         كیه؟

زیور با صدای رسایی گفت:

-         من هستم لیلا جان ... زیور.

لیلا با عصبانیت گفت:

-         كاری داشتید؟

زیور با آن كه مطمئن بود لیلا همراه او نخواهد رفت گفت:

-         اگه می شه در را باز كن.

لیلا با بی حوصلگی در را باز كرد و گفت:

-         بفرمائید.

زیور گفت:

-         آقا ناصر خواستند تو رو ببرم خونه خودمون كه تنها نباشی.

-         خیلی ممنون، اینجا راحت تر هستم.

زیور گفت:

-     مردم كه این چیزها حالیشون نیست، واسه یك دختر جوون كه توی خونه تا این وقت شب تك و تنهاست هزار حرف و حدیث می سازند.

لیلا با ناراحتی گفت:

-         شما هم یكی از همین مردم، بگو مثلا چی می گن؟

زیور كه سعی می كرد در مقابل لیلا صبور باشد با لحنی ساختگی گفت:

-         خدا مرگم بده، لال بشه اگه بخواهم واسه تو حرفی درست كنم.

لیلا گفت:

-     ببین زیور خانوم غیر از هم هیچكس توی این محل دلواپس من نیست و انقدر توی كارهای من فضولی نمی كنه.

زیور گفت:

-         عجب زمونه ای شده، دخترجون تو دلسوزی و مادری كردن منو به حساب فضولی می گذاری؟

لیلا این بار با عصبانیت گفت:

-     من احتیاج به كسی ندارم كه واسم مادری كنه، اگر هم بخواهم تو اون آدم نیستی. فهمیدی؟ حالا هم برو و انقدر دور و بر من و بابام نپلك.

و در را به شدت به هم زد. زیور پوزخندی زد و گفت:

-     كجای كاری دختر؟ خبر نداری كه قبل از مادرت توی چشم بابا جونت بودم. مادرت رو كه نتونستم اما تو رو از زندگیم میندازم بیرون.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :