تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت ششم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

لیلا با ناراحتی گوشی را روی دستگاه كوبید و گفت:

-         آشغال ... می گه نمی تونم پشت تلفن صحبت كنم.

مریم گفت:

-         مگه مرغ توی دهنش تخم گذاشته؟

لیلا گفت:

-         گفت بعدازظهر برم پارك پشت مدرسه تا صحبتهاش رو بكنه.

مریم گفت:

-         پس تا بعدازظهز باز می شه!

لیلا نگاهی به مریم انداخت و گفت:

-         چی؟

مریم با خنده گفت:

-         تخم خانوم مرغه!

 

لیلا گفت:

-     بی مزه ... مریم چه كار كنم؟ حالا مطمئن شدم كه تو درست حدس زدی و قصد دیگه ای داره، نكنه بخواد بلایی سرم بیاره؟!

مریم گفت:

-     اووو ... تو هم حرفهای منو انقدر جدی نگیر توی پارك كه نمی تونه بلایی سرت بیاره. تازه من هم همراهت هستم. بعد از مدرسه می ریم تا ببینیم چه مرگشه. به حرفهاش گوش كن ببین درد بی درمونش چیه.

لیلا گفت:

-         اگه خواسته نامعقولی داشت؟

مریم گفت:

-     غلط كرده بی شرف! می ری می گی اگر دست از سرت برنداره بابات رو می فرستی سروقتش.

لیلا به ساعت نگاهی انداخت و گفت:

-         دلم شور می زنه، گواهی بد می ده شیطونه می گه درس ومدرسه رو ول كنم.

مریم گفت:

-     شیطونه غلط كرده با تو، به خاطر یه آسمون جل دست از مدرسه بكشی؟ اون هم آخر سال، آخر دبیرستان، حالا كه می خواهی دیپلم بگیری!

لیلا گفت:

-     كه چی؟ دیپلم هم گرفتیم جای ما كه تو دانشگاه نیست مه نه پولش رو داریم نه پارتی اش رو.

مریم گفت:

-     پارتی .... مغز كه داریم. حالا اگر می خوای مجابت كنم كه ما هم می تونیم بریم دانشگاه، مانتو شلوارم رو در بیارم و عوض مدرسه، ناهار در خدمت شما باشم.

لیلا گفت:

-         نخیر، از همین حالا مجاب شدم، حالا بلند شو تا دیر نشده بریم.

 

***

فضای لخت و عریان پارك از صدای قار قار كلاغها پر شده بود. مریم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

-         ببندید صدای نحستون رو. قارقار ... زهرمار!

لیلا دستهایش را در جیب پالتویش فرو برد و گفت:

-         پس كجاست؟

مریم گفت:

-         بی شرف همیشه بدقوله.

لیلا گفت:

-         بیا بریم روی اون نیمكت بنشینیم، دارم از سرما می لرزم.

مریم همراه لیلا راه افتاد و گفت:

-         غلط كردی، تو ترسیدی اون وقت می گی از سرما می لرزم. انگار داره آدم می كشه!

لیلا گفت:

-         دیوونه اگر یك دفعه مامورا بریزن توی پارك چه خاكی بر سرمون بریزیم؟

مریم گفت:

-         باید فرار كنیم دیگه اونا كه نمی دونن ما سالمیم.

لیلا گفت:

-         حالا فرض كن گرفتنمون، اون وقت چی؟ بابام خون به پا می كنه.

مریم گفت:

-         هیچی اگر گرفتنمون باید تحویلش بدیم.

لیلا با تعجب نگاهش كرد و گفت:

-         چی رو تحویل بدیم؟

مریم به نقطه ای اشاره كرد و گفت:

-         همون شلوار پیلی پوش رو كه داره می آد.

هر دو با هم از جا برخاستند. لیلا دست مریم را گرفت و گفت:

-         مریم همین جا بمون.

جوان مزاحم خودش را به آنها رساند و با لبخندی بر لب گفت:

-     سام علیك خانوما .... بالاخره تشریف فرما شدید بعد از یك عالمه استخاره و این دست و اون دست كردن ما رو قابل دونستید.

لیلا با عصبانیت گفت:

-     من شما رو قابل هیچی نمی دونم اگر هم اینجا هستم فقط به خاطر اینه كه بتونم شر شما رو از سرم كم كنم.

جوان مزاحم نگاهی به مریم كرد و گفت:

-         شما برو عقب واسا، چیه مثل فال گوشا اینجا واستادی؟

مریم نگاهی به لیلا انداخت و از آنها فاصله گرفت و روی نیمكتی نشست. لیلا گفت:

-         خب چطوری می تونم شر شما رو از سرم كم كنم؟

جوان به پشت سر لیلا خیره شد و گفت:

-         الان شرم رو كم می كنم.

و در برابر چشمان متعجب لیلا و مریم پا به فرار گذاشت. لیلا با تعجب به سمت مریم چرخید خواست چیزی بگوید كه با دیدن آنچه روبرویش بود درجا خشكش زد. سیلی محكمی كه بر صورتش نشست به خود آمد و صدای فحش و ناسزای ناصر به جای قارقار كلاغها فضا را پر كرد:

-     دختره بی حیا .... بی شرم، می كشمت و ننگت رو كم می كنم. از سگ كمترم اگر تنت رو مثل زغال سیاه نكنم. می آیی توی پارك دنبال قرتی گری و ....

لیلا زیر فحش و ناسزای ناصر در حالی كه بازویش در دست او بود وارد كوچه شان شد. آنقدر غافلگیر شده بود كه نفهمید چطور در برابر چشم رهگذران حیران و متعجب مسیر پارك تا كوچه و كوچه تا منزل را طی كرده اند. وقتی وارد كوچه شد صدای داد و فریادهای ناصر و التماس های مریم كه به دنبال آنها می دوید همسایه ها را به كوچه كشاند كه با تعجب و سردرگمی به آنها نگاه می كردند. پدر لیلا در حیاط را باز كرد و با یك لگد او را وسط حیاط انداخت. مریم همراه آنان وارد حیاط شد ناصر بی توجه به حضور او در حیاط را بست، كمربندش را بیرون كشید، با شتاب بالا برد و با قدرت بر تن لیلا فرود آورد. صدای فریادهای لیلا، ناسزاهای ناصر و التماسها و جیغ و دادهای مریم از حیاط به كوچه می رسید. پشت در حیاط همسایه ها هیاهو به پا كرده بودند و می خواستند كه ناصر در را باز كند. مریم چند بار سعی كرد ناصر را از لیلا دور كند. با قدرت به او حمله می كرد دست او را می كشید و فریاد می زد:

-         ولش كن بی انصاف كشتیش ... ولش كن وحشی!

ناصر با عصبانیت او را هل داد مریم داخل باغچه گل آلود افتاد اما با عجله از جا برخاست و به سمت در رفت آن را باز كرد و در حالی كه می گریست فریاد زد:

-         داره می كشش ... داره می كشش!

چند نفر از مردهای همسایه وارد حیاط شدند تا لیلا را از زیر ضربات بی رحمانه ناصر نجات دهند مادر مریم او را از داخل حیاط بیرون كشید و وحشت زده از دخترش پرسید:

-         مریم چی شده؟ چی شده؟ حرف بزن دختر.

مریم هق هق كنان خودش را در آغوش مادرش انداخت. زیور كه شاهد ماجرا بود گفت:

-         لابد دختره یك كاری كرده كه باباهه رو انداخته به جون خودش.

ناصر كه با پادر میانی همسایه دست از لیلا كشیده بود در حالی كه نفس نفس می زد فریاد زد:

-         مادر مرده می ری دنبال پتیارگی، می ره دنبال هرزه گی!

اوس عباس پدر مریم گفت:

-         لااله الله ... این حرفها چیه ناصرخان؟ به دختر خودت تهمت هرزگی می بندی؟!

زیور گفت:

-         لابد چیزی دیده بیچاره كه می گه.

اوس عباس به همسرش اشاره كرد و گفت:

-         خانوم بیا این دختر بیچاره رو بردار ببر خونه ببین بی انصاف چی كارش كرده.

مریم فورا وارد حیاط شد و به كمك مادرش لیلا را كه آهسته می گریست و صورت و بدنش زخمی شده بود، بلند كرد. ناصر با عصبانیت گفت:

-         چیه ... چیه چرا جمع شدید؟ اینجا تماشاخونه باز كردم، برین پی كارتون.

سپس رو به اوس عباس كرد و گفت:

-         كی به تو اجازه داد دخترم رو ببری، بگو برش گردونن.

اوس عباس گفت:

-         تو الان حال خودت رو نمی فهمی، ممكنه بلایی سرش بیاری.

ناصر گفت:

-     تو هم اگر اونجا بودی الان حال خودت رو نمی فهمیدی دختر جنابعالی هم توی پارك با یك جوون غریبه ....

اوس عباس فورا وسط حرف او پرید و گفت:

-     احترام خودت رو نگاه دار ناصرخان بی دلیل افتادی به جون دخترت، جلوی چشم همه بی حرمتش كردی اما من مثل تو نیستم كه آبروی خودم رو جلوی هزار تا چشم بریزم.

و بدون آن كه منتظر پاسخ او بماند از حیاط بیرون رفت. جمعیت كم كم متفرق شد و ناصر با كلافگی روی پله كوتاه حیاط نشست. زیور وارد حیاط شد و گفت:

-     ای بابا ناصرخان تو هم داشتی این دختره رو می كشتی و واسه خودت دردسر درست می كردی. لازم نبود این طور كتكش بزنی همه فهمیدند.

ناصر گفت:

-     بگذار بمیره دختره بی شرم. اگر زودتر گوش به زنگم نكرده بودی معلوم نبود كه این دختره بی حیا به كجا كشیده می شد. می ره دنبال ... استغفرالله، انگار نه انگار كه دختر اون مادره، نمی دونم چه جنایتی از من سر زده كه حالا باید تاوان پس بدم.

زیور لبخندی زد و گفت:

-         بالاخره شما هم تو جوونی یك خطاهایی كردی كه حالا ...

ناصر نگاهی به زیور انداخت و گفت:

-     نمك روی زخمم می پاشی، خودت هم می دونی كه من سر قضیه تو هیچ تقصیری نداشتم حالا هم می خوام جبران كنم.

زیور خنده ریزی كرد و گفت:

-         باشه، خبرت می كنم.

و بعد از مكث كوتاهی آنجا را ترك كرد.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :