تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت پنجم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 25 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

وجود آن جوان مزاحم سمج و تهدیدات ناصر تمام فكر لیلا را پر كرده بود. بارها از خودش پرسید كه این جوان مزاحم از كجا پیدایش شد، آنقدر ناگهانی و اصلا اسم او را از كجا می دانست؟ اما برای سوالاتش پاسخی نداشت فقط می دانست اگر یك بار دیگر زیور آن جوان مزاحم را داخل كوچه ببیند بدنش میزبان ضربات تركه دست پدرش می شود. مریم آرام با آرنجش به او ضربه ای زد و گفت:

-         هی لیلا كجایی؟

لیلا گفت:

-     توی فكر اون پسره مزاحم. توی این فكر كه اگر این بار سر راهم سبز شد چطور اونو از سرم باز كنم، توی این چند روز كه تو مریض بودی و نیومدی مدرسه دائم مزاحم می شد دیروز هم تا جلوی خونمون اومد.

مریم با شوخی گفت:

-         نترس، حالا كه من اومدم از ترس من این دور و برها آفتابی نمی شه.

 

لیلا لبخندی زد و گفت:

-         به جای این چرندیات فكری به حالم كن، اصلا نمی دونم یك دفعه از كجا پیداش شد.

مریم گفت:

-         آسمون سوراخ شد و تلپی افتاد پایین!

لیلا با تمسخر گفت:

-         آره، قیافه اش هم به آسمونیها می خوره!

مریم گفت:

-     معلومه از كجا پیداش شده، مثل هزار تا جوون بیكار كه می افتن دنبال دخترها و منتظر یك چراغ قرمز هستند من و امثال تو، توی ته دنیا زندگی می كنیم و از سر دنیا و بالای شهرمون خبر نداریم حالا كه یك آس و پاس دو روز افتاده دنبالت فكر می كنی چه جنایت بزرگی داره اتفاق می افته. چشمات رو باز كن لیلا یك كمی دور و برت رو نگاه كن فكر می كنی چند تا از همین همكلاسیها مون مثل من و تو، سرشون رو میندازن پایین و آهسته می رن و آهسته می یان. مطمئنا من و تو و دو سه نفر دیگه، بقیه شون دائم راهنماهاشون كار می كنه.

لیلا گفت:

-         مریم ... این حرفها چیه، چرا ندیده حرف می زنی؟

مریم پوزخندی زد و گفت:

-     پس واسه چی و كی، توی كیفاشون لوازم آرایش جاسازی می كنن؟ واسه من و تو می خوان خودشون رو درست كنن؟ نمی بینی از ترس قیافه های بزك شده شون زنگ تفریح واسه مستراح هم بیرون نمی یان؟

لیلا گفت:

-         مریم! مستراح چیه؟

مریم با خنده گفت:

-         فارسی را پاس بداریم. ولی خودمونیم خیلی دلم می خواد این انتیكه رو ببینم.

لیلا گفت:

-         برو بابا. من دارم از ترس سكته می كنم اون وقت تو آرزوی دیدنش رو داری؟

مریم گفت:

-     نترس چنان دست به سرش كنم كه بره پی كارش. اصلا ... اصلا می تونیم به یكی از همین دخترهای دبیرستان قرضش بدهیم.

لیلا با كتاب روی سر مریم كوبید. صدای زنگ پایان كلاس با ناسزاگویی های طنزآلود مریم همراه شد. سر خیابان مدرسه كه رسیدند چشمهای لیلا در میان جمعیتی از هم دبیرستانهایش به دنبال آن جوان مزاحم گشت. مریم با شوخ طبعی گفت:

-         باز بدقولی كرده بی شرف؟!

هر دو زدند زیر خنده، ناگهان خنده روی لبهای لیلا خشكید و با صدایی گرفته گفت:

-         خودشه!

مریم در حالی كه اطرافش را نگاه می كرد گفت:

-         كو؟ ... كو؟ .... كجاست؟

لیلا گفت:

-         چه خبرته؟ اونجاست اون طرف، كنار اون درخته.

مریم با كنجكاوی مسیری را كه لیلا نشان داده بود نگاه كرد. ناگهان گفت:

-     آه .... خاك توی گورت كنن لیلا، تو خجالت نكشیدی این عنتر رو یدك كش می كردی، شانس خركی رفیق ما رو باش! حالا از قیافه اش بگذریم، شلوارش رو ببین صد سال پیش هم بابا بزرگ من این شلوار رو دمده كرده بود، سر پاچه هاش هم كه پر از روغن موتوره، یارو ماشین سوار هم نیست.

لیلا ملتمسانه گفت:

-         مریم با قیافه اش چی كار داری؟ داره دنبالمون می یاد. دست به سرش كن.

مریم گفت:

-     چطور قیافه و سر و وضعش مهم نیست؟ فكر می كنی اگر یك جنتلمن بود همین طوری می گذاشتم بره، هر طور شده بود تورو واسه همه عمرش به ریشش می بستم.

لیلا گفت:

-         حالا كه یك جنتلمن نیست، یك كاری كن سر و كله اش تو محله پیدا نشه.

مریم گفت:

-     یك كمی یواشتر برو تا بچه های مدرسه پخش و پلا بشن، بعد خود دك و پوزش رو می یارم پایین.

دقایقی بعد هر دو مقابل لباس فروشی ایستادند، جوان مزاحم هم فورا خودش را به آنها رساند و گفت:

-         سلام علیكم لیلا خانوم، نالوتی ما رو منتظر تیلیفونت می گذاری!

مریم با جدیت گفت:

-     خفه شو، برو حرف زدن رو یاد بگیری ایكبیری! یك نگاه توی آیینه به خودت انداختی تا بفهمی دنبال كی باید بیافتی؟

جوان گفت:

-         ااا ... پس اشكل اینجاست! چی كار كنیم خدا خواسته كه ننه مون ما رو این مدلی بزاد.

مریم با ناراحتی گفت:

-     ببین آقای بی ادب، دفعه قبل كه اومدی توی كوچه مون واسه دوستم شر درست شد. اگر یك بار دیگه اون طرفها آفتابی بشی هم واسه خودت هم واسه دوستم دردسر درست كردی. در ضمن تو احمق نفهمیدی ما اهلش نیستیم، حالا گورت رو گم كن برو جایی كه واست راهنما می زنن، برو .... برو روزیت رو خدا جای دیگه حواله كرده .... فقط اگر یك بار دیگه مزاحم بشی داد و هوار راه می اندازیم، فهمیدی؟

جوان مزاحم گفت:

-     فكر نكنم همچین جربزه ای داشته باشی. لیلا خانوم چرا خودت حرف نمی زنی، وكیل گرفتی؟ باشه، اما بدون تا به حرفهای من گوش نكنی ولت ... چی؟ نمی كنم. آره جونم در ضمن من از این هارت و پورتها رفیقت هم نترسیدم، شوماره كه بهت دادم به تیلیفونم زنگ بزن وگرنه چی؟ فردا جلوی در خونه تون منتظرتم فعلا ... زت زیاد.

مریم با تنفر گفت:

-         اه ... بدتركیب با اون حرف زدنش! شوماره، تیلیفون، زت زیاد ...

لیلا با كلافگی گفت:

-         بیا بریم، خیلی از تو ترسید، خیلی ممنون كه مشكلم رو حل كردی.

مریم همراه او راه افتاد و گفت:

-     می خواستی چی كار كنم؟ هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم اما الاغ حالیش نشد، ولی یه چیزی دستگیرم شد.

لیلا گفت:

-         چی دستگیرت شد خانم مارپل؟

مریم گفت:

-         این كه طرف یك كاسه ای زیر نیم كاسشه!

لیلا گفت:

-         چه كاسه ای؟

مریم گفت:

-         نمی دونم، فقط واسه دوستی با تو قدم جلو نگذاشته، طرف هدف دیگه ای داره.

لیلا گفت:

-         همین جوری دارم مثل بید می لرزم، دیگه با این نظرسنجیهات منو دق نده.

مریم گفت:

-     باور كن لیلا یك كلكی تو كارش هست. آخه دوره شلخته بازی تموم شده یك شاگرد تعویض روغنی هم وقتی می خواد با یه دختر رفیق بشه، چهار پنج ساعت توی وایتكس می خوابه كه روغنهاش پاك بشه بعد هم یك دست لباس نه آنچنانی، در حد معمول حالا یا كش می ره یا از فروشگاههای تاناكورا می خره و می پوشه می ره سر قرار.

لیلا گفت:

-         اینجا ته شهره، به قول تو!

مریم گفت:

-         سر شهر هم كه فروشگاههای تاناكورا نداره با كلاس!

لیلا گفت:

-         آخرش چی؟

مریم گفت:

-         همون كه گفتم یك كلكی توی كار این شلوار پیلی پوشه.

لیلا با حرص گفت:

-         تو هم همش گیر بده به شلوارش.

مریم با شوخ طبعی گفت:

-     چیه بهت برخورد؟ اگه پولهای تو جیبیت رو جمع كنی می تونی واسه سال دیگه از فروشگاه تاناكورا دو سه دست لباس واسش بخری و نو نوارش كنی.

لیلا با خنده گفت:

-         مریم آخرش مجبور می شم با كیفم همین جا بیافتم به جونت.

مریم گفت:

-     باشه واسه فردا، امشب برو كوكهای كیفت رو محكم كن كه با اولین ضربه كیفت نگه جر ... بعد هم كتابهات بیافته توی گندابه جوی.

لیلا گفت:

-         باشه ... باشه من تسلیم شدم حالا بگو چی كار كنیم.

مریم گفت:

-     هیچی اگر از عاقبت كار می ترسی بهتره همین امشب بری و راپرت این پسره رو به ناصر خان، بقال سركوچه مون بدی.

لیلا گفت:

-         جدی باش.

مریم گفت:

-         به جون مامانم جدی هستم.

لیلا گفت:

-     واقعا ... پس مثل این كه بابای من یا همون ناصرخان بقال سركوچه تون رو نمی شناسی. فكر كردی بابای خودت یا همون اوس عباس بنای محله ست كه صدا ازش درنمی آد؟ نخیر خانوم بابای بنده همین كه بفهمه یكی داره چپ به دخترش نگاه می كنه دیوونه می شه اول می افته به جون خودم و بعد هم طرف رو ناكار می كنه، خون بپا می كنه بابای من اهل منطق نیست اگر بود كه من مشكل نداشتم، اگر بود كه ...

مریم ادامه داد:

-     كه یك پشه اینقدر تو رو نمی ترسوند. خب بهش بفهمون كه توی این دوره و زمونه این چیزها عادیه.

لیلا با كلافگی گفت:

-         حالیش نمی شه، نمی فهمه، آخرش آبرومون رو می بره.

مریم گفت:

-         خب اگر نمی فهمه كه مجبوری به شوماره تیلیفون طرف زنگ بزنی و ببینی مرگش چیه.

لیلا گفت:

-         شماره تلفنش رو پاره كردم ریختم تو باغچه مون.

مریم گفت:

-     پس الان می ریم خونه شما پازل شوماره تیلیفون می چینیم تا فردا ببینیم چطور می شه اما لیلا، جون من دفعه دیگه یك جنتلمن رو بنداز دنبالت هر چند تو این محله ... هی خدا رو چی دیدی.

لیلا لبخندی زد و گفت:

-         یك جنتلمن شلوار پیلی پوش! قول می دم.

و هر دو خندیدند.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :