تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت هفتم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

مریم در حالی كه هنوز می گریست به كمك مادرش بدن نیمه جان لیلا را روی رختخواب قرار داد و پتویی رویش كشید، خودش هم بالا سر لیلا نشست و در حالی كه سرش را نوازش می كرد و می گریست گفت:

-         الهی بمیرم ... الهی لال بشم كه انداختمت توی هچل.

مادر مریم وارد سالن شد و رو به شوهرش نمود و گفت:

-     بلند شو مرد ... بلند شو برو دنبال یك دكتر ... این طفل معصوم حالش خیلی خرابه، بی انصاف داغونش كرده.

اوس عباس از جا برخاست و از منزل بیرون رفت مادر مریم بار دیگر وارد اتاق شد و با جدیت به مریم گفت:

-         د ... بس كن دیگه، بگو ببینم چه دسته گلی به آب دادید.

مریم در حالی كه چشم از صورت كبود و زخمی لیلا برنمی داشت گفت:

-         آخه كدوم دسته گل تاوونش اینه؟!

مادر مریم گفت:

-     هیچ دسته گلی، حالا كه خیالت راحت شد حرف بزن بگو ببینم چه اتفاقی افتاده. ناصرخان حرفهای نامربوطی از تو به بابات گفته اینقدر عصبانیه كه كاردش بزنی خونش درنمی آد، می خواد بدونه جریان چی بوده.

مریم نگاهش را از لیلا كه ناله می كرد گرفت، اشكهایش را پاك كرد و گفت:

-         ناصرخان بی خود كرده.

و تمام جریان را برای مادرش تعریف كرد. مادر بعد از مكث كوتاهی گفت:

-     نمی تونستی زودتر بگی، قبل از این كه این دسته گل رو به آب بدی؟ می خواستی مثلا واسه من كلانتری كنی و خودت كارها رو راست و ریست كنی؟ نمی تونستی یك كلمه به من بگی تا به بابات بگم و بفرستمش سروقتش؟

مریم گفت:

-         به خدا مامان به عقلم نرسید، خاك توی سرم بشه كه فقط واسه خرابكاری خوبم.

مادرش از جا برخاست و گفت:

-     حالا كاریه كه شده تو هم به جای گریه و زاری بلند شو بیا تا چیزی واسه این طفل معصوم درست كنیم.

 

***

مریم در حالیكه نگاه ترحم بارش را به لیلا دوخته بود قاشق را به سمت دهان او گرفت. لیلا لبخند تلخی زد و گفت:

-         حق داری اینطوری نگام كنی؛ هم مادر مرده ام، هم كتك خورده.

مریم قاشق را داخل ظرف گذاشت. بار دیگر اشكش جاری شد و با گریه گفت:

-         كاش لال می شدم و نمی گفتم ...

لیلا حرف او را قطع كرد و گفت:

-         بسه دیگه مثل حسن اشكی نشین كنار من و زار بزن، حوصله ام رو سر بردی.

مریم با پشت دست اشكهایش را پاك كرد لبخندی زد و گفت:

-         دكتر یه هفته برات استراحت و مرخصی نوشته.

لیلا گفت:

-         نگفت كی این بلا رو سرش آورده؟

مریم گفت:

-         چرا پرسید.

لیلا گفت:

-         خب؟

مریم گفت:

-         خب دیگه فقط ناصرخان، بقال سركوچه مون رو فحش داد!

لیلا لبخند تلخی زد و قاشقی از سوپ خورد و گفت:

-         صورتم هم داغون كرده.

مریم گفت:

-         یك هفته دیگه خوب می شه.

لیلا خنده كوتاهی كرد و گفت:

-         اما عجب دك و پوز طرف رو پایین آوردی!

مریم لبخندی زد و گفت:

-         من یه چیزایی دستگیرم شد.

لیلا گفت:

-         چی خانوم مارپل؟

مریم گفت:

-         این كه شلوار پیلی پوش رو، زیور فرستاده بود.

قاشق از دست لیلا داخل ظرف رها شد و با كمی مكث گفت:

-         دیوونه شدی؟

مریم گفت:

-     ندیدی چطور بابات یك دفعه ای سر و كله اش توی پارك پیدا شد؟ اصلا شلوار پیلی پوش، بابای تو رو از كجا می شناخت كه تا از دور دیدش فرار كرد؟ اینها همه اش نقشه بود لیلا، واسه بدنام كردن تو.

لیلا با غضب گفت:

-         مگه من چی كارش كردم؟

مریم گفت:

-         فهمیدی چی شد؟

لیلا ظرف سوپ را كنار گذاشت و گفت:

-     مگه وقتی صاعقه به آدم می زنه می فهمه كه چطور شده؟ اصلا نفهمیدم چطور رسیدم خونه.

مریم گفت:

-         من هم فقط یادمه كه مثل سگ دنبال تو و بابات عوعو می كردم.

لیلا خندید و بعد گفت:

-         دیگه باید دور مدرسه رو خط بكشم.

مریم گفت:

-         آخه واسه چی؟

لیلا گفت:

-         تو چقدر ساده ای مریم، فكر كردی با این اتفاقاتی كه افتاده دیگه می ذاره برم مدرسه؟

مریم بشقاب سوپ را به دست لیلا داد و گفت:

-     بی خیالش، خدا رو چه دیدی شاید تا فردا ناصرخان بقال سركوچه مون رو می گم یه آدم دیگه شد!

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :