تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت هشتم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 5 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی
كرده بود و مواقعی كه پدرش منزل را ترك می كرد به خود جرات می داد و از اتاقش بیرون می آمد.

صدای زنگ تلفن كه بلند شد ناصر از جا برخاست گوشی را برداشت و گفت:

-         بفرمائید.

صدای وحید در گوشی طنین انداخت:

-         سلام بابا.

ناصر اخمهایش را درهم كشید و با ترش رویی گفت:

-         علیك سلام یادی از ما كردی شازده.

وحید بدون توجه به لحن طعنه آمیز او گفت:

-         شنیدم آشوب به پا كردی.

ناصر گفت:

-         ااا ... پس خبر بی آبروبازیهای خواهرت داره كم كم به گوش خواجه شیراز هم می رسه!

وحید گفت:

-     چرا بی آبروبازیهای اون؟ این شما بودید كه دخترتون رو به خاطر گناه نكرده اون طور مفتضحانه جلوی در و همسایه به باد كتك گرفتید. چی فكر كرده بودید؟ كه با یك زن بدكاره طرفید؟

ناصر گفت:

-     خاك تو اون سر بی غیرتت كنن، باید اینجا بودی و پسره رو جر می دادی، اون وقت داری ازشون طرفداری می كنی؟

وحید گفت:

-         من دارم از حیثیت خواهرم دفاع می كنم نه اون مزاحم عوضی.

ناصر با تمسخر پاسخ داد:

-         اون مزاحم عوضی رفیق آبجی جونتون بود.

وحید گفت:

-     حرف توی دهن مردم نذار بابا، اگر تو پای حرفهای لیلا ننشسته ای من در عوض همه حرفهاش رو گوش كردم. دارم حسرت می خورم كه چرا اونجا نبودم تا عوض تو من براش پدری می كردم و بی سر و صدا اون مزاحم رو می فرستادمش پی كارش و رفع و رجوعش می كردم.

ناصر با همان لحن تمسخرآمیز گفت:

-         ااا .... پس داستان رو برای تو هم تعریف كرده.

وحید گفت:

-         آره ... آره داستانی كه زیور خانوم واسمون نوشت و شما هم اجرا كردید.

ناصر گفت:

-         پای او زن رو وسط نكش حالا داره گناهش رو می اندازه گردن اون بیچاره؟

وحید با جدیت گفت:

-     اون زن به قول شما بیچاره، اون مرتیكه عوضی رو انداخت دنبال دخترت تا تو رو بندازه به جون ...

ناصر حرف او را قطع كرد و با عصبانیت گفت:

-     بسه ... دختره انقدر بی چشم و رو شده كه عوض تشكر از اون به خاطر زحمتهایی كه توی این چند روز واسش كشیده، می شینه و تهمت به پاش می بنده.

وحید گفت:

-     ببین بابا حواست رو خوب جمع كن هر زنی نمی تونه جای مادرم رو توی خونه پر كنه، زیور كسی نیست كه بشه بهش اعتماد كرد. فكرش رو از سرت بنداز.

ناصر با عصبانیت گفت:

-     خفه شو، بی شرم حالا داری منو امر و نهی می كنی؟ داری واسه من تعیین تكلیف می كنی؟ خواهرت اینجا واسه من آبرو نذاشته، نمی تونم سرم رو توی محل بلند كنم اون وقت تو گناهش رو به پای یكی دیگه می نویسی؟

وحید گفت:

-     مقصر خودتون هستید كه می خواهید همه كارها رو با داد و فریاد حل كنید. در ضمن من قصد امر و نهی ندارم می دونم بالاخره كار خودت رو می كنی فقط زنگ زدم كه بگم می تونم سرپرستی خواهرم رو به عهده بگیرم.

ناصر گفت:

-         مگه من مردم كه تو جوجه می خواهی واسش پدری كنی؟

وحید گفت:

-         نخیر ... ماشاالله سر زنده اید اما با لیلا كاری كردید كه دیگه جرات بیرون رفتن از خونه رو نداره.

ناصر گفت:

-         به درك ... من هم همین رو می خواستم.

وحید با جدیت گفت:

-         اگه مانع بشی كه لیلا درسش رو ادامه بده اون وقت ...

ناصر با خشم گفت:

-         اون وقت چی؟ سبیل كلفت شدی واسه من، می خوای چه غلطی كنی؟

وحید گفت:

-     فقط بدونین شهر هرت نیست، می تونیم از دست شما شكایت كنیم، شما حق نداشتی دست روی دختر جوونت بلند كنی، حق نداری بی هیچ دلیلی اونو از ادامه تحصیل باز داری، اینو قانون می گه، دلت كه نمی خواد با قونون در بیافتی، پس دیگه كاری به كار لیلا نداشته باش. مرخصیش كه تموم شد برمی گرده سر كلاسش دفعه آخری هم بود كه دست روی لیلا بلند كردی ... دفعه آخر آخر!

همچون بمبی منفجر شد و شروع كرد به فحاشی اما وحید تماس را قطع كرده بود. ناصر با غضب گوشی را روی دستگاه كوبید، لیلا در اتاقش را از داخل قفل كرده و از ترس، زیر پتو خزیده بود. لحظاتی بعد ناصر خاموش شد او به خوبی می دانست كه حرفهای وحید كاملا جدی بوده، بنابراین تصمیم گرفت زمینه را برای عملی كردن تهدیداتش فراهم نسازد.

 

***

ناصر ظرف شیر را روی پیشخوان مغازه گذاشت و گفت:

-         دیگه آبرو برام نمونده نمی تونم توی در و همسایه سر بلند كنم.

زیور گفت:

-     تقصیر خودته، اینقدر آزادش گذاشتی كه هر كاری دلش خواست كرد. با این دوره و زمونه بد باید بیشتر مواظبش بود. چقدر بهت گفتم اجازه نده توی خونه بمونه اما گوش نكردی. حالا هم بهتره تا یك مدت بفرستیش خونه وحید این طوری هم حرف و حدیثها می خوابه هم تنبیه می شه.

ناصر با تمسخر گفت:

-     تنبیه؟ اتفاقا هم اون هم وحید از خداشونه كه من چنین تصمیمی بگیرم. اگر به خاطر تهدیدهای وحید نبود نمی ذاشتم پاش رو از خونه بیرون بگذاره می بینی كه دوره و زمونه عوض شده تا تقی به توقی می خوره كار به دادگاه و كلانتری كشیده می شه، نمی خوام یه طوری بشه كه دختره رو برداره و بره اصفهان گم و گور بشه.

زیور گفت:

-         چرا نذاشتی ببرش و خودت رو راحت كنی؟

ناصر گفت:

-     دستت درد نكنه! می خواهی بیشتر از این سرزبونها بیافتم؟ مگه خودم مردم كه وحید بخواد سرپرستیش كنه؟

زیور گفت:

-     به هر حال كتكهایی كه بهش زدی فایده ای نداره دیدی كه درمون شد. كاری كن كه یادش نره كه نباید پاش رو بیشتر از گلیمش دراز كنه. چند روز دیگه به تعطیلات نوروز مونده. بفرستمش جایی كه خودش باشه و خودش. اون وقت واسه همیشه یادش هست كه از آزادیش سوءاستفاده نكنه و ....

ناصر پرسید:

-         و چی؟

زیور گفت:

-         این كه توی كارهای تو دخالت نكنه.

ناصر كمی فكر كرد، لبخندی بر لب نشاند و گفت:

-         بد نمی گی.

با ورود چند مشتری به داخل مغازه گفتگو بین ناصر و زیور پایان گرفت.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :