تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت نهم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 11 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

(( لیلا خودت رو نبازی دختر. اصلا فكر نكن كه واسه تنبیه داره می فرستت اونجا، فكر كن مثل یك خانوم با كلاس داری واسه تعطیلات و خوش گذرونی می ری. چند دست لباس گرم هم بردار، هنوز به این آب و هوا اعتباری نیست مخصوصا اونجا، راستی یك مایو هم با خودت بردار شاید هوا اونقدر گرم شد كه واسه آبتنی بزنی به آب ....))

لبخند كم رنگی روی لبهای لیلا نقش بست. با دست اشكهایش را كه به آرامی روی گونه هایش می چكید پاك كرد، سفارشات مریم را در حالی در ذهنش مرور می كرد كه نگاهش به مناظر اطراف بود؛ مناظری كه هیچ جذابیتی برایش نداشت.

(( راستی لیلا جای منو هم وقتی واسه شنا رفتی خالی كن در ضمن مواظب مردهای جنگل هم باش اونا دنبال یك بانوی قشنگ می گردند مبادا تك و تنها واسه شكار بری توی جنگل، اون وقت خودت شكار یكی از اون جنگلی ها بشی. حتما یكی از اون سگهای آمریكایی پدر بزرگت رو با خودت ببر. حالا اگر هم یكی از اون مردهای جنگل به تورت خورد آدرس منم بهش بده واسه من جنگلی و غیر جنگلی فرقی نمی كنه .... هی دختر یك وقت جزو دار و دسته جنگلی ها نشی، لیلا كوچك خان جنگلی!))

 

شوخیها و مزاحهای مریم تا حدودی به او روحیه بخشیده و به او قبولانده بود كه برای گذراندن تعطیلات نوروزی می رود. اما صدای خشك ناصر او را به خود آورد.

-     حالا قدر عافیت رو می فهمی. وقتی عید امسال رو وسط جنگل، بین یك وعده آدم پیر و خرفت و دور از شهر گذروندی اون وقت می فهمی چطور باید توی شهر زندگی كنی. می فهمی وقت بهت اعتماد كردند چطور از اعتماد طرف مقابلت سوءاستفاده نكنی و ....

غرولندهای ناصر همچنان ادامه داشت. لیلا سرش را به صندلی تكیه داد، چشمهایش را بست و سعی كرد حرفهای تلخ و نادرست او را نشنیده بگیرد. كم كم احساس كرد حركت آرام و گهواره وار اتوبوس او را به خوابی شیرین دعوت می كند.

با صدای بوق پی در پی اتوبوس چشمهایش را باز كرد. اتوبوس داخل ترمینال متوقف شد. ناصر از جا برخاست ساك كوچك لیلا را برداشت و همراه او و دیگر مسافرها از اتوبوس پیاده شد. بدون این كه بخواهد حرفی با لیلا بزند وارد ساختمان ترمینال شد كمی اطراف را نگاه كرد و بعد به سمت كیوسكهای تلفن رفت، ساك را مقابل پایش گذاشت و مشغول گرفتن شماره د. لحظاتی بعد با برقراری تماس گفت:

-         الو جنگلبانی.

-         بله بفرمائید.

ناصر به لیلا كه روی نیمكتی نشسته بود نگاه كرد و گفت:

-         با صالح كار داشتم.

-         منظورتون عمو صالح است؟

ناصر گفت:

-         حالا عمو، دایی یا هرچی كه هست.

-         بگم كی باهاشون كار داره؟

ناصر كه همیشه از مكالمات طولانی تلفن عصبانی می شد با ناراحتی گفت:

-         ای بابا، به شما چه ربطی داره، شما برو بگو بیاد پای تلفن.

-         مودب باشید آقا! نكنه فكر كردید من اینجا تلفنچی هستم ...

بعد مكث كوتاهی كرد و گفت:

-         اجازه بدید برم صداش كنم.

لحظاتی طول كشید تا دوباره ارتباط برقرار شد. صدای صالح به آرامی در گوشی پیچید.

-         بفرمائید.

ناصر گفت:

-         سلام، من هستم ناصر.

صالح گفت:

-         سلام ناصر جان، تویی؟ خوبی بابا ... بچه ها خوبند؟

ناصر گفت:

-         همه خوبند لیلا رو آوردم تا آخر تعطیلات پیش شما بمونه.

صالح با تعجب گفت:

-     لیلا رو ... قدمش روی چشم. اما چرا اینجا؟ چرا نبردیش اصفهان؟ اینجا كه حوصله اش سر می ره.

ناصر گفت:

-         اینجا واسه دخترهایی كه هرزه گی رو پیشه می كنن مناسب تره.

صالح كه سر در گم شده بود پرسید:

-         منظورت چیه؟ اتفاقی افتاده؟

ناصر گفت:

-         فقط با ماشین جنگلبانی بیا ترمینال ورش دار ببرش، من باید برگردم تهران.

صالح گفت:

-         ای بابا تو كه نو نصف جون كردی. نمی خوای بگی چی شده؟

ناصر گفت:

-         خودش دسته گلی رو كه به آب داده واستون تعریف می كنه فقط زودتر بیا.

و بدون خداحافظی تماس را قطع كرد.

 عزیز در حالی كه با قاشق، آب قند را هم می زد با لهجه گیلكی اش ناصر را به باد ناسزا گرفته بود:

-         الهی خیر نبینی، تی عزا بشینم تی نوم فكه تی كولا موتحته سر بنم گور به گور بوبو ....

عمو صالح با چهره ای گرفته آهسته گفت:

-         بس كن عزیز ... بس كن، نه به عزایش نشستی نه نومش افتاده، فقط لیلا رو می رنجونی.

عزیز كنار لیلا نشست و گفت:

-     بس كن لیلا جان ... تو هم اینقدر گریه نكن اشكهای تو سوز دل منو بیشتر می كنه. بگیر این شربت رو بخور تا كمی آروم بگیری.

لیلا كمی از شربت را خورد و سعی كرد آرام بگیرد. صالح با من من پرسید:

-         لیلا جان وحید خبر داره كه اومدی اینجا؟

لیلا گفت:

-     آره آقا جان، دیروز باهاش تماس گرفتم، گفتم خودم دارم می رم. نمی خوام بدونه واسه تنبیه منو فرستاده اینجا، اگه بفهمه....

صالح لبخند تلخی زد و گفت:

-     خوب كاری كردی دخترم. به هر حال من و عزیز نمی ذاریم اینجا بهت بد بگذره و اون طور كه پدرت می خواد بشه. كاری می كنم كه خودت هر سال با كمال میل بیایی اینجا.

لیلا به زور لبخندی بر لب نشاند. چه چیزی می توانست وسط آن جنگل او را آنقدر سرگرم خود سازد كه غم و اندوهش را فراموش كند؟!

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :