تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت یازدهم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

لیلا همراه صالح از پرچینها گذشت، عزیز از پنجره سرك كشید و گفت:

-          صالح زیاد خسته اش نكن هنوز مریض احواله.

صالح به علامت خداحافظی دستش را بلند كرد و همراه لیلا به سمت جاده رفت، با احتیاط از آن عبور كردند و به سمت دیگر جاده كه ادامه جنگلهای انبوه گیلان بود رفتند. لیلا سكوت را شكست و گفت:

-          كار اصلی شما چیه؟

صالح لبخندی زد و گفت:

-          كارمون؟ جالبه! بعد از این همه سال، نوه ام می خواد بدونه كار پدربزرگش كه من باشم چیه.

 

لیلا گفت:

-          تا حالا فكر می كردم فقط محافظ درختها هستید و مواظبید جنگل دچار حریق نشه.

صالح گفت:

-     این هم یكی از مسولیتهامونه، اما كار عمده ما محافظت از حیواناته؛ محافظت از همون گرگهایی كه چند شب پیش قرار بود طعمه شون بشی.

لیلا لبخندی زد و معترضانه گفت:

-          آقاجون ....

صالح لبخندی بر لب نشاند و گفت:

-     باید جلوی شكارهای غیر قانونی را بگیریم. این شكارها باعث انقراض نسل خیلی از حیوانات وحشی بشه. گونه های زیادی به علت شكار بی رویه، نسلشون رو به انقراضه.

لیلا گفت:

-          شكار غیرقانونی، مگه شكار قانونی هم هست؟

صالح خنده ای سر داد و گفت:

-     آره دخترم، برای شكار در بعضی از مناطق مجوز لازمه، حتی تفنگهای شكاری هم مجوز می خواد بعضی از مناطق هم ممنوعه حفاظت شده است.

لیلا گفت:

-          شما این مناطق رو می شناسید؟

صالح گفت:

-     مثل كف دستم، در ضمن شكار هر حیوونی هم فصل خاصی داره، حتی ماهیگیری توی بعضی از رودخانه های این منطقه.

لیلا گفت:

-          پس كارتون واقعا مشكله.

صالح لبخندی زد و به لیلا كه به رودخانه نگاه می كرد و گفت:

-          مگه این رودخانه رو ندیدی؟

لیلا از بالای پل عریض به رودخانه خروشانی كه سكوت محیط را می شكست نگاه كرد و گفت:

-          اون روز؟ ... من اون روز از اینجا عبور نكردم.

صالح كنار لیلا ایستاد و گفت:

-          ولی ما تو رو اون طرف جنگل پیدا كردیم چطور بدون این كه از اینجا عبور كرده باشی به اون طرف رسیدی؟

لیلا با تعجب به صالح نگاه كرد. لبخند تلخی بر لبهای صالح نقش بست و گفت:

-          از چی فرار می كردی دخترم؟ از خودت؟ از پدرت؟ از ما پیرمرد و پیرزن از كار افتاده؟

لیلا گفت:

-          شما و عزیز تنها امید من هستید، من از سرنوشتم فرار می كردم.

صالح گفت:

-          هیچ كس نمی تونه از سرنوشتش فرار كنه، دیدی كه نتونستی.

و بعد، از روی پل عبور كرد. لیلا هم به دنبال او رودخانه را پشت سر گذاشت. چند صدمتر دورتر از رودخانه، چادر مسافرتی و آتش كوچكی برپا بود. صالح زیر لب غرولند كرد و جلو رفت و با صدایی بلند گفت:

-          این چادر مال كیه؟

با خروج مردی جوان از چادر، صالح جوابش را گرفت و لبخدزنان گفت:

-          شمائید یاشارخان، اینجا چرا؟ فكر می كردم مثل هرسال توی كلبه شكاریتان هستید.

یاشار گفت:

-          سلام عمو صالح، كلبه به كمی تعمیرات احتیاج داشت؛ واسه همین اینجا چادر زدیم.

صالح گفت:

-          علیك سلام، توی این هوای سرد ... قابل نمی دانستید به منزل محقر ما تشریف بیاورید؟

یاشار گفت:

-          اختیار دارید عمو صالح، كنار شما بودن برای من افتخاره ...

صدای او برای لیلا آشنا بود این مرد جوان با آن اندام ورزیده و موهای خوش حالت و خاكستری رنگش، با آن چهره گرم و دوستانه چطور آن شب در تصور لیلا به آن جوان لاابالی مبدل شده بود؟ یاشار نگاهی به لیلا كه چند قدم دورتر ایستاده بود نگاه كرد و پرسید:

-          انگار حال نوه تون بهتر شده.

صالح گفت:

-          خدا رو شكر بهتره، فقط اگر اون شب به دادش نمی رسیدید حالا معلوم نبود كه ....

یاشار لبخندی زد و گفت:

-          خواست خدا بود. لابد حالا هم آوردیش كه با جنگل آشناش كنی.

صالح خنده ای كرد و گفت:

-     مگه جنگل كوچه پس كوچه های شهره كه با یك بار گذر از اون همه جاش رو یاد بگیری؟ جنگل رو مرد جنگل می شناسه و بس!

یاشار گفت:

-          درسته، حالا بفرمایید. تا شما خستگی در می كنید من هم براتون یه قهوه می ریزم.

صالح روی صندلی تاشو نشست و به لیلا كه نزدیك رودخانه ایستاده بود، گفت:

-          لیلا ... لیلا بیا اینجا.

لیلا همان جا روی تخته سنگی نشست و گفت:

-          همین جا راحتم.

صالح فنجان قهوه را از دست یاشار گرفت و پرسید:

-          امسال تنها اومدی؟

یاشار گفت:

-     نه وفا هم همراهمه، من استراحت می كردم گویا برای ماهیگیری رفته بیرون. نه قلابش هست نه اسبش. ببینم عمو صالح واسه قدم زدن می ری یا گشت؟

صالح گفت:

-          این كه می بینی بدون اسب هستم به خاطر لیلاست، سواركاری بلد نیست.

یاشار با شوخ طبعی گفت:

-          پس بدون اسب و بی سیم و تفنگ می ری شكار، شكارچیان غیرقانونی!

صالح آهسته به پیشانی اش ضربه زد و گفت:

-          ای دل غافل، پیریه و هزار درد، فراموشی هم كه از همه بدتر!

قهوه اش را داغ داغ سركشید و گفت:

-          برمی گردم تا بی سیم و تفنگم رو بیارم.

یاشار از جا برخاست و گفت:

-          می تونی اسب منو ببری.

صالح لبخندی زد و گفت:

-          نه ... نه ... همون یك بار كه سعی كردم ازش سواری بگیرم واسه هفت پشتم بسه!

یاشار خنده كوتاهی كرد، صالح به سمت لیلا رفت و از او خواست لحظاتی همانجا منتظرش بماند تا برگردد. بعد از رفتن صالح، یاشار فنجان دیگری را از قهوه پر كرد و به سمت لیلا رفت، وقتی به او رسید گفت:

-          سلام ... خوشحالم كه سرحال می بینمتون.

لیلا با عجله از جا برخاست و گفت:

-          ممنون.

یاشار فنجان را مقابل لیلا گرفت و گفت:

-          قهوه می خورید؟

لیلا بدون آنكه به او نگاه كند گفت:

-          نه ... متشكرم.

یار پرسید:

-          برای تعطیلات آمده اید؟

لیلا خواست در پاسخ به او بگوید مرا به اینجا تبعید كرده اند اما با مناظر چشم گیر و جان بخش آنجا فكر كرد،( چه كسی حاضر نیست به اینجا تبعید نشه؟ چرا قبل از این كه از زندگی كه در اینجا جریان داره بهرمند بشم چنان تصمیم احمقانه ای گرفتم و سعی كردم خودم رو نابود كنم؟ )

یاشار كه سكوت طولانی لیلا را دید پرسید:

-          شما حالتون خوبه؟

لیلا به خودش آمد و گفت:

-          بله ... بله خوبم و برای تعطیلات اومدم.

و ناگهان به یاد آورد چند ماه قبل به خاطر هم صحبتی با یك جوان مزاحم زیر ضربات بی رحمانه پدرش قرار گرفته و همان حادثه علت حضورش در آنجاست و این بار ... احساس كرد پدرش در جای جای جنگل حضور دارد و او را زیر نظر گرفته.

یاشار بار دیگر با سوالش او را به خود آورد:

-          شما حالتون خوبه؟ رنگتون پریده.

لیلا با دستپاچگی گفت:

-          نه ... نه چیزی نیست.

در همین هنگام صدای سم اسبی كه به تاخت می آمد توجه هر دو را به خود جلب كرد. لیلا ابتدا فكر كرد صالح برگشته اما با دیدن جوان دیگری كه جلوی چادر از اسب پائین می آمد تشویشش دوچندان شد. جوان در حالی كه به سمت آنها می آمد گفت:

-          سلام یاشار ... مهمون داری؟

یاشار نگاه كوتاهی به لیلا كه حالتی غیرعادی داشت كرد و گفت:

-          نوه عمو صالح است.

وفا بدون در نظر گرفتن استرس درونی لیلا با خنده گفت:

-     همون خانمی كه برام تعریف كردی چطور دلیرانه از دهان یك ببر سیاه گرسنه نجاتش دادی؟ اون هم دست خالی!

یاشار با اعتراض گفت:

-          وفا ...

سپس رو به لیلا كرد و گفت:

-          فكر می كنم حالتون خوب نیست. می تونم بهتون كمك كنم؟

لیلا روی كنده درخت نشست و در حالی كه از تنها بودن با دو مرد جوان به شدت در عذاب بود گفت:

-          نه خوبم.

وفا نگاه عمیقی به لیلا كرد و گفت:

-          اون ببر سیاه چطور به خودش جرات داده كه شما رو اذیت كنه؟

یاشار كه متوجه حال منقلب لیلا بود دوباره با لحنی معترض گفت:

-          وفا ... دست بردار وقت شوخی نیست.

و سپس به سمت چادر رفت. وفا دوباره گفت:

-          می بخشید انگار شما رو ناراحت كردم.

لیلا به خودش جرات داد و به وفا نگاه كرد و گفت:

-          نه اینطور نیست.

وفا گفت:

-          برای تعطیلات اومدید؟ جای واقعا قشنگیه. راستی پدربزرگتان كجاست؟

لیلا گفت:

-          برگشت جنگلبانی، الان برمی گرده.

وفا گفت:

-          اگر پیاده روی براتون مشكله می تونید از اسب من استفاده كنید.

لیلا كه سعی داشت وفا را از سر خود باز كند گفت:

-          من سواری بلد نیستم.

اما وفا ول كن نبود و باز ادامه داد:

-          این كه مشكلی نیست من می تونم توی این مدت به شما سواری یاد بدهم.

لیلا با تعجب به وفا به خاطر پیشنهاد غیر منتظره اش نگاه كرد و با جدیت گفت:

-          نخیر آقا، من از اسب می ترسم.

وفا خنده ای سر داد و گفت:

-          می ترسید؟ پس چطور اون شب توی جنگل تك و تنها قدم می زدید؟

لیلا با كمی عصبانیت گفت:

-          قدم نمی زدم گم شده بودم.

و با دیدن صالح كه از پل عبور می كرد از جا برخاست و گفت:

-          فعلا خداحافظ.

و از او دور شد.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :