تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت دوازدهم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ششمین روز از فصل بهار هوایی مطلوب داشتت؛ صدای پرندگان جنگلی فضا را پر كرده بود، لیلا هنوز باور نداشت كه توانسته آن مدت طولانی را به آسانی در آن جنگل سر كند. روی تخت وسط حیاط نشسته و به عزیز و همسر یكی دیگر از جنگلبانان كه در حال تهیه نوعی كلوچه محلی بودند چشم دوخته بود. عزیز هم از حال او غافل نبود؛ رو به همسایه اش كرد و پرسید:

-         امسال شانس نوه من بود كه گلی نیومد.

حكیمه لبخندی بر لب نهاد و گفت:

-     اتفاقا دیروز بعدازظهر آمد، دیگه باید سر و كله اش پیدا بشه تا حالا هم توی رختخواب بود. دختره تنبل بار اومده.

عزیز نگاهی به آن سوی حصارها انداخت و تبسمی كرد و گفت:

-         حلال زاده از راه رسید!

حكیمه خانم به گلی كه وارد حیاط می شد نگاه كرد و گفت:

-         ساعت خواب خانوم تنبل!

 

گلی یك راست به سمت آنها رفت و گفت:

-         سلام عزیز خانوم، خسته نباشید.

عزیز گفت:

-         علیك سلام گلی جون، امسال خیلی دیر این طرفها پیدات شد!

گلی گفت:

-     تازه به هزار حقه و كلك خودم رو به اینجا رسوندم. بابا نمی گذاشت امسال بیام می گفت باید توی كارهای زمین و باغ بهشون كمك كنم اما من حال و حوصله اونجور كارها رو نداشتم.

و بعد به لیلا نگاه كرد و گفت:

-         شما هم امسال مهمون دارید؟

عزیز گفت:

-         آره، نوه ام از تهرون اومده، ببینم می تونی از تنهایی بیرونش بیاری یا نه.

گلی لبخندی زد و به سمت لیلا رفت، لیلا با پیش دستی،سلام كرد. گلی لبه تخت نشست و جواب سلامش را داد و گفت:

-         من گلی هستم، شما اهل تهرانید؟

لیلا لبخندی تحویلش داد و گفت:

-         بله اسم من هم لیلاست.

گلی گفت:

-     چرا تنها نشستی؟ حیف نیست توی هوای به این لطیفی یك جا نشستی و به دو تا پیرزن نگاه می كنی؟

لیلا از حرف گلی كمی دلخور شد و گلی با فراست دریافت. خنده كوتاهی كرد و گفت:

-         دارم شوخی می كنم بلند شو بریم.

و خودش زودتر از جا برخاست. لیلا در حالی كه همراه او از حصارها خارج می شد گفت:

-         كجا می ری گلی؟

گلی گفت:

-         می ریم كلبه شكار یاشارخان، ببینم تو اونو هنوز ندیدی؟

لیلا گفت:

-         چرا یكی دو دفعه دیدمش؛ همین نزدیكیها اون طرف رودخونه چادر زدند.

گلی گفت:

-         چادر زدند؟ تو اونا رو دیدی و تنها نشستی؟!

لیلا با سردرگمی پرسید:

-         منظورت چیه؟

گلی گفت:

-         خب چرا وقتت رو با اونا پر نكردی؟

لیلا تعجب زده پرسید:

-         وقتم رو با دو تا مرد جوون پر كنم؟!

گلی خنده ای سر داد و گفت:

-     فكر می كردم این چیزها توی تهرون شما عادیه. یك طوری صحبت می كنی انگار كه منظورم رو نمی فهمی، من هر سال می یام اینجا، یاشار خان هم اینجاست؛ سواری هم اون به من یاد داد، تازه با هم ماهیگیری هم می كنیم، بعضی وقتها ورق بازی می كنیم یا همراه اونا واسه شكار می رم ....

لیلا گفت:

-         پس آدمهای مطوئنی هستند.

گلی گفت:

-     از خانواده های معتبر گیلان هستند پدرش رو همه می شناسند. می دونی یاشار خان خودش یك جورهایی آدم مرموزیه، اما هر چی كه هست همه بهش اعتماد دارند.

لیلا پرسید:

-         منظورت از مرموز چیه؟

گلی گفت:

-     نمی دونم ... مرد ساكتیه، بیشتر از اون چه كه فكرش رو كنی. بیشتر اوقات رو توی كلبه شكارش می گذرونه، واسه شكار نمی آد، می آد كه تنها باشه. با این كه آدم تحصیل كرده ایه اما از جمع فراریه، من هم اوایل از این كه با اون تنها باشم می ترسیدم اما بعد كم كم متوجه شدم كوچكترین توجهی به جنس مخالف نداره؛ با من همونطور رفتار می كنه كه با وفا. چندین بار از پدربزرگم پرسیدم چرا شماها انقدر به اون اعتماد دارید و اون چه كار كرده كه تا این حد مورد اطمینان شما قرار گرفته، اما جواب درست و حسابی به من نداد. من هم دیگه سوال نكردم. به هر حال وقت منو پر می كنه.

لیلا لبخند تمسخرباری زد و گفت:

-         اصلا برای چی می آیی اینجا كه مجبور بشی وقتت رو با اونا پر كنی؟

گلی دلخور از كنایه لیلا گفت:

-         به خاطر فرار از كار.

لیلا گفت:

-         معذرت می خوام، نمی خواستم ناراحتت كنم.

گلی در حالی كه به سمت حصارها می رفت با شیطنت گفت:

-         البته یك چیز دیگه هم هست، چیزی كه منو هرسال به اینجا می كشونه.

لیلا دنبال گلی از حیاط خارج شد و گفت:

-         می خوای حدس بزنم اون چیه؟

گلی خنده كوتاهی كرد و گفت:

-         باشه اما مطمئنم حدست اشتباهه.

و به لیلا چشم دوخت. لیلا با احتیاط گفت:

-         وفا؟

گلی خنده ای سرداد و گفت:

-         بیا تا جلوی چادرشون مسابقه بدهیم.

و خودش زودتر از لیلا شروع به دویدن كرد. از دو روز قبل كه لیلا ساعتی را آنجا گذرانده بود چیزی فرق نكرده بود چادر هنوز سرجایش بود و خاكسترهای آتش برپا شده روی زمین به چشم می خورد، حتی جای سم اسبهایی كه حالا آنجا نبودند روی زمین نقش بسته بود. گلی وارد چادر شد و بعد از دقایقی از آن خارج شد و گفت:

-         نیستند.

و مشغول برپا كردن آتش شد. لیلا به او با مهارت چوبها و هیزمهای خشك را روی هم قرار می داد نگاه كرد. گلی با كبریت چوبها را آتش زد جرق جرق سوختن چوبها، بوی هیزم و گرمای مطبوع آتش كه در هوای نمناك و مرطوب جنگل بر وجود لیلا می نشست به او احساس خوشایندی داد. همانجا كنار آتش روی تخته سنگی نشست و به آتش چشم دوخت. گلی هم در حال تدارك چای به چادر رفت و آمد می كرد و دایم غر می زد:

-         مردها همیشه شلخته هستند هیچ وقت نمی تونند وسایل رو سر جاش بگذارند.

لیلا بی توجه به شكایات گلی بی مقدمه پرسید:

-         گلی، شغل یاشار خان چیه؟

گلی لحظاتی كوتاه به لیلا نگاه كرد و بعد گفت:

-     خب تا جایی كه من می دونم به پدرش كمك می كنه؛ پدرش دو تا كارخونه نساجی داره. البته بیشتر وقتش رو توی جنگل سپری می كنه. گفتم كه یك جورهایی مرموزه فكر می كنم از اجتماع گریزونه، یك جورایی توی خودشه.

و با شوخی ادامه داد:

-         مرد جنگل كه می گن همینه!

لیلا از این حرف گلی به یاد صحبتهای دوستش مریم افتاد،( نكنه یك وقت تنهایی بری توی جنگل، مردهای جنگل دنبال یك بانوی زیبا هستند. حالا اگر احتمالا یكی شون به تورت خورد آدرس منو بهش بده واسه من جنگلی و غیره فرقی نداره.)

لبخند كمرنگی بر لبهای لیلا نقش بست با خودش گفت،( باید به مریم زنگ بزنم بهش خبر بدم كه اینجا دو تا مرد جنگل پیدا كردم اما انقدر می شه بهشون اعتماد كرد كه بدون سگهای آمریكایی، تك و تنها باهاشون نشست و به قول تو گپ زد.)

-         جای قشنگیه این طور نیست.

لیلا رها شده از خیالات و افكارش به سمت صدا نگاه كرد. یاشار در حالی كه او را خطاب قرار می داد اسبش را می بست:

-         شما هم مثل من زیاد از دنیای اطرافتون فاصله می گیرید. این خوب نیست.

و بعد تفنگ شكاریش را برداشت، به سمت لیلا رفت و به نگاه پرسش آمیز لیلا پاسخ داد:

-         منظورم اینه كه زیاد توی خودتون هستید. فهمیدید كه ما كی اومدیم؟

لیلا به تفنگ شكاری او نگاه كرد و پرسید:

-         مجوز دارید؟

صدای خنده وفا فضا را پر كرد. یاشار نگاه سرزنش باری به وفا انداخت و گفت:

-     تا وقتی پدربزرگتون هست كسی جرات نداره این طرفها شكار غیرقانونی كنه، در ضمن حالا فصل شكار نیست اینو فقط برای امنیت خودم می آرم شاید هم واسه نجات یكی مثل شما ...

وفا هم روی صندلی تاشوی دیگری نشست و در حالی كه هنوز لبخند بر لب داشت، گفت:

-     حالا كه شما هم به جنگلبانی و حفاظت اضافه شده اید دیگه جرات نمی كنیم همون چند تا ماهی استخونی رو هم صید كنیم.

صدای اعتراض آمیز گلی این بار از داخل چادر به گوش رسید:

-         نیست ... اینجا اینقدر شلوغ و درم و برهمه كه من نمی تونم فنجونها رو پیدا كنم.

یاشار در حالی كه از جا برمی خاست گفت:

-         اومدم انقدر غر نزن.

وفا در حالی كه با چوب، آتش زیر كتری را زیر و رو می كرد به لیلا كه در سكوتش به اطراف نگاه می كرد گفت:

-         حرفهای ن شما رو ناراحت كرده یا همیشه اینقدر ساكت هستید؟

لیلا لبخند تلخی زد و گفت:

-     من از صحبتهای شما اصلا ناراحت نشدم اصولا آدم كم صحبتی هستم. شاید هم فراری از اینجور جمعهای ... دوستانه یا ...

وفا گفت:

-         یا چی؟

لیلا گفت:

-         پدرم برای من و روابطم با اطرافیانم حد و حدودی گذاشته.

وفا گفت:

-         فكر می كردم اینطور روابط دیگه توی پایتخت جا افتاده باشه.

لیلا گفت:

-         چرا فكر می كنید دخترهای تهران آزادی مطلق دارند؟

وفا گفت:

-     خب اونجا پایتخته، شهرهای كوچكی مثل شهرهای ما جنبه این تجددها و تغییرات فرهنگی رو ندارن.

لیلا گفت:

-     من از درست بودن یا غلط بودن این روابط چیزی نمی دونم فقط می دونم توی تهران هم هنوز خیلی ها هستند كه تعصبات كوركورانه شون مانع از پیشرفت فرهنگشون شده.

وفا گفت:

-     به هر حال اونجا وقتی دو تا جوون توی خیابان با هم گرم صحبت می شن چشمهاشون با ترس اینور و اونور واسه پیدا كردن ماشین گشت نمی گرده، درست می گم؟

آثار جراحات حاصله از ضربات بی رحمانه ناصر از وجود لیلا رخت بربسته بود اما اثرات بد روحی و روانی آن در وجودش آنقدر پابرجا مانده بود كه با هر اشاره ای، آن روز وحشتناك و تلخ را به یادش می آورد. لیلا بدون آنكه پاسخ وفا را بدهد با خود اندیشید،( ای كاش ماشین گشت بود، ای كاش پدرم اون روز مثل مامورین گشت، منو مثل یك مجرم، یك جانی با خودش می برد و توی خونه از من استنطاق می كرد، اما اون با من مثل چی رفتار كرد؟ بدتر از یك جانی، یك دزد ناموس ... اون با قانون خودش با من رفتار كرد و غرور و شخصیت منو بی دلیل خرد و حیثیت منو به خاطر گناه ناكرده لكه دار كرد. اون قانون جنگل رو در حق من اجرا كرد ... نه دیگه نمی شه گفت قانون جنگل، با این چیزهایی كه اینجا وسط این جنگل دیدم باید برای رفتار وحشیگری یك اسم دیگه پیدا كرد. واقعا كدوم قانون، قانون جنگله؟ قانونی كه اینجا در اعماق جنگل باعث پیدایش روابط بین دو جنس مخالف شده یا قانونی رو كه پدرم در حق من اعمال می كنه؟ اصلا اگر همین حالا سر و كله بابا پیدا بشه، منو اینجا ببینه چه اتفاقی می افته؟ یك بار دیگه تمام وجود و شخصیت منو خرد می كنه این بار جلوی اینها ... اون با رفتار رسوا گرانه و وحشیانه اش ...)

و با نگاه وحشت زده اش اطراف را زیر نظر گرفت.

-         چایی می خورید؟

این بار هم یاشار او را به خود آورد لیلا سراسیمه از جا برخاست و گفت:

-         من باید برگردم.

وفا گفت:

-         من حرف بدی زدم؟

یاشار كه متوجه تشویش او شده بود پرسید:

-         اتفاقی افتاده؟ حالتون خوبه.

لیلا در حالی كه سعی داشت به خودش مسلط باشد گفت:

-         من خوبم، فقط برمی گردم.

یاشار گفت:

-         می خواهید شما رو به جنگلبانی برسونم.

لیلا سراسیمه پاسخ داد:

-         نه ....

و بعد با كمی آرامش ادامه داد:

-         می خوام تنها باشم، متشكرم.

و بدون این كه منتظر گلی بماند آنجا را ترك كرد. یاشار نگاه پرسش آمیزی به گلی كرد و پرسید:

-         مشكل روحی روانی داره؟

گلی با سردرگمی شانه هایاش را بالا انداخت و گفت:

-         نمی دونم، تازه امروز باهاش آشنا شدم به حال بهتره كه تنهاش نگذارم.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :