تبلیغات
طرح و نقش یاس - رمان لیلای من – قسمت سیزدهم
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

خودش هم نفهمیده بود بر چه اساسی عجولانه تصمیم گرفته بود با مریم تماس بگیرد. حالا كه گوشی تلفن جنگلبانی در دستش بود فكر می كرد با برقراری تماس چه باید به مریم بگوید. خواست گوشی را روی دستگاه بگذارد اما با شنیدن صدای مریم دریافت كه تماس برقرار و برای فرار دیر شده است. با صدایی مرتعش گفت:

-         سلام مریم، سال نو مبارك.

صدای فریاد مریم در گوشی پیچید:

-         لیلا ... لیلا این تویی؟ واقعا خودتی دختر؟ از كجا تماس می گیری، نكنه برگشتی؟

لیلا گفت:

-         یواشتر، چرا جیغ می كشی؟ هنوز برنگشتم دارم از تلفن جنگلبانی استفاده می كنم.

كمی از هیجان مریم كاسته شد لیلا این موضوع را از تن صدایش فهمید. با كمی آزردگی گفت:

-         پس قراره تمام تعطیلات اونجا بمونی.

و برای این كه لیلا را هوایی نكند گفت:

-     به هر حال تو امسال به هر دلیلی كه بود تعطیلات رو از این تهران دودآلود فاصله گرفتی اما من بدبخت مثل هر سال درست عین بچه ها لباس نو پوشیدم و رفتم عید دیدنی بعد هم كه عید دیدینها تموم شد چپیدم توی آشپزخونه و تاوون پذیراییهایی كه شدم  رو یك تنه پس دادم. خوش به حال تو كه داری اونجا صفا می كنی.

و بعد گویی چیزی را به یاد آورده باشد مثل برق گرفته ها از جا پرید و با همان هیجان اولیه گفت:

-         لیلا ... لیلا اونجا خبری شده؟

لیلا لبخندی بر لب نشاند و گفت:

-         نه... چه خبری؟ چرا یكهو مثل دیوونه ها می شی؟

مریم با سماجت گفت:

-     دروغ می گی، حتم دارم خبری شده، زنگ زدی كه خبرها رو به من بدی. اما حالا نمی دونی چطور شروع كنی، دختر، من تو رو از خودم هم بهتر می شناسم. مرد جنگل پیدا كردی؟

لیلا از این همه شناخت مریم بر روی خودش زیاد متعجب نشد. آنها سالها بود كه یكدیگر را می شناختند و از دو تا خواهر هم نزدیكتر بودند. می دانست با سكوت طولانی اش مریم را هیجان زده تر خواهد نمود حدس او با فریاد شادمانه مریم به یقین مبدل شد.

-         نگفتم ... نگفتم توی اون جنگل هم می شه صفا كرد!

لیلا با اعتراض گفت:

-         مریم این حرفها چیه؟

مریم بدون توجه به اعتراض لیلا گفت:

-     نگفتم دو سه دست از لباسهای بابات را واسش ببر؟ حالا هم عیبی نداره فقط روزهایی كه هوا طوفانیه و باد می زنه دور و برش نرو. اگه برگها از تن و برش بریزه، هم آبروی اون می ره هم تو شرمنده می شی!

لیلا بار دیگر به لحن طنزآلود مریم اعتراض نمود و گفت:

-         مریم من دارم از تلفن جنگلبانی صحبت می كنم و ...

مریم به او مهلت نداد و گفت:

-     آره ... آره ... و نمی تونی زیاد صحبت كنی، فقط یك بیوگرافی كامل از طرف بده، چاقه یا لاغر، بلند یا كوتاه، از این پشمالوهای ضدحاله یا از این هفت تیغه های صفا؟ چشمهاش .. چشمهاش از همه مهمتره ...

لیلا گفت:

-         قراره با كامپوتر عكسش رو ترسیم كنی؟

مریم گفت:

-         مگه چیه؟ من دق می كنم تا تو یك عكس از اون برام بیاری و شوهر به دام افتاده تو رو ببینم.

لیلا ناباورانه گفت:

-         مریم هنوز هیچ ...

مریم عجولانه گفت:

-     فقط حواست باشه اگر مثل اون قبیله شلوار پیلی پوش و شلخته و دماغو باشه دوستیم رو با تو به هم می زنم.

لیلا با جدیت گفت:

-     مریم انقدر شلوغ نكن بذار من هم حرف بزنم. كسی كه دارم در موردش صحبت می كنم برای من فقط حكم یك آدم غریبه رو داره من فقط می دونم كه یكی از اون آدمهای پولدار و بااصل و نسب اینجاست كه واسه وقت گذرونی می آد شكار، من اصلا در موردش هم فكر نمی كنم اون با من از زمین تا آسمون كه هیچی بالاتر از آسمون فرق داره، اون وقت تو ...

مریم گفت:

-     پس از اون استخوندارهاست! این بقال سر كوچه مون به خیال خودش تو رو تبعید كرده به یك جایی كه تنها موجودات زنده اش چند تا آدم مسن با یك عالم درخت و علف هرزه است. خبر نداره كه اونجا از صفر بیست و یك خودمون باحال تره!

لیلا گفت:

-         مریم دارم می گم هیچ اتفاقی نیافتاده و نمی افته.

مریم گفت:

-     می بخشیدها ... اما خیلی خری لیلا ... تو كه به قول خودمون بچه صفر بیست و یكی چرا انقدر ببویی؟ اگر اتفاقی هم نیافتاده تو باید اتفاق رو درست كنی واسه همیشه خودت رو موندگار اونجا كنی، بچسب به طرف، می خواهی اینجا برگردی كه چی؟ كه یكی مثل اون شلوار پیلی پوش بی سواد تو رو تور بزنه و بعد بشی یكی مثل مادرت، مادر من؟! تا آخر رنج و مصیبت بكشی. ببین لیلا اون می تونه راه خوشبختی تو واسه آینده باشه.

لیلا پوزخندی زد و گفت:

-         فكر كردی اون بچه است؟

مریم گفت:

-         نه ... اما یك شهرستانی ساده و دور از مكر و فریبه.

لیلا با ناراحتی گفت:

-         من هم از اون صفر بیست و یكیهایی كه تو می گی نیستم.

مریم هم با ناراحتی گفت:

-     پس واسه چی زنگ زدی؟ واسه این كه تا وقت برگشتنت منو حرص بدی؟ می دونم الان می خوای چی بگی، می خواهی دم از غرور و شخصیت و چه می دونم حجبو حیا بزنی، اینها همه قبول اما طرف اگه یك كمی هم پا شل كرد تو چكشی جواب بده یعنی قرص و محكم بهش بچسب!

لیلا خنده ای عصبی كرد، از خودش بیشتر عصبی بود تا حرفهای مریم. این او بود كه بی دلیل با مریم تماس گرفته بود و خیلی احمقانه در مورد مردی حرف زده بود كه حضورش در آن جنگل برای او از سایه درختها هم كمرنگ تر و بی اهمیت تر بود. مكالمه تلفنی اش به درازا كشیده بود اما او هنوز چیزی از پدرش سوال نكرده بود. با صدای مریم كه با شك و تردید می پرسید:

-         لیلا ... لیلا ... گوشی دستته؟

به خودش آمد و گفت:

-         آره ... چه خبر از پدرم؟

مریم برای این كه لیلا را وادار كند تا به حرفهای او بیشتر فكر كند گفت:

-     بقال سركوچه مون كوك كوكه! فقط شاید تا وقتی برگردی زیور خانوم و دخترش خونه رو حسابی اشغال كرده باشند اشغالگران بعثی!

و نمی دانست با این خبر چه آتشی در دل لیلا به پا كرد. در عین حال چیزی نبود كه باورش برای لیلا سخت و مشكل باشد، از خیلی وقت پیش حتی قبل از مرگ مادرش حضور كابوس وار زیور را در كنار پدرش احساس كرده بود. برای لحظه ای خودش را همچون زیور تصور كرد كه سعی دارد با سماجت تمام خودش را به یاشار و خانواده اش آویزان كند، حتی پست تر از او، چرا كه در این مدت فهمیده بود پدرش هم رغبتی وافر به زیور دارد. مریم كه از سكوت لیلا كمی ترسیده بود به گمان این كه از حرف او شوكه شده با پشیمانی گفت:

-     لیلا ... داشتم شوخی می كردم تو كه منو می شناسی از این مزه پرانیهای احمقانه همیشه دارم. لیلا باور كن اینجا هیچ خبری نیست.

لیلا با صدایی گرفته گفت:

-     واقعیتی كه تو ازش حرف زدی اتفاقی است كه من مدتها به انتظار وقوعش نشستم، پس نقدر خودت رو سرزنش نكن كه چرا خبرش رو پیشاپیش به من دادی ... خیلی خب انقدر صحبت كردم كه دیگه خجالت می كشم از ساختمون جنگلبانی بیرون برم.

مریم گفت:

-         خیلی خب پس شماره جنگلبانی رو بده به من، دو سه روز دیگه باهات تماس می گیرم.

لیلا با كمی تردید شماره را به او داد و تماس را بعد از یك خداحافظی ساده قطع كرد. از اتاق خارج شد و با شرمندگی از رئیس جنگلبانی كه با كمال میل پذیرفته بود از آنجا با تهران تماس برقرار كند تشكر كرد و از ساختمان خارج شد. هنگامی كه به سمت منزل می رفت به این موضوع اندیشید كه،( واقعا چرا با مریم تماس گرفتم؟ مگر غیر از این بود كه می خواستم او را از حضور یك مرد به قول گلی مرموز در این جنگل با خبر كنم؟ این چه حسی بود كه مرا وادار كرد در موردش با مریم صحبت كنم؟)

و این بار این گلی بود كه او را از دنیای افكارش بیرون كشاند.

-         معلوم هست كجایی دختر؟ چرا یك دفعه با اون حال و روز اونجارو ترك كردی؟

لیلا گفت:

-         فقط یادم اومد كه باید یك تلفن مهم بزنم.

گلی در حالی كه سعی داشت به سوال یاشار صورتی ناخوشایند و تمسخربار بدهد گفت:

-         می دونی وقتی اونجا رو به اون نحو ترك كردی یاشارخان چه فكری در مورد تو كرد؟

لیلا با كمی كنجكاوی پرسید:

-         چه فكری كرد؟

گلی پوزخندی زد و گفت:

-         فكر كرد كه تو كمی قاطی داری؛ از من پرسید مشكل روانی داره؟

لیلا كه متوجه لحن نیش دار گلی شده بود با دلخوری گفت:

-         برای من مهم نیست كه دیگران در مورد من چه فكری می كنند، خانوم كوچولو!

و بدون معطلی از گلی فاصله گرفت در حالی كه خودش می دانست از دست یاشارخان بسیار عصبی و دلخور است و واژه خانوم كوچولو را فقط برای پاسخ به لحن گزنده و نیش دار گلی و مقابله به مثل به كار برده بود.

 

ادامه دارد ...

 

نویسنده: لیلا رضایی





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :