تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب اسفند 1388
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :




سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

سلام . از اینكه مطالب رو با دقت می خونید واقعا سپاسگذارم !

برنامه های عیدانه و چگونگی انجام آنها در دسته بندی زیر خلاصه گردیده است :

شما یا راهی سفر میشوید .

یا به مهمانی جهت انجام فریضه عید دیدنی میروید.

و یا میزبانید و پذیرای بازدیدهای عیدانه.

در تمام موارد باید سعی کنید تا از لحظات خود لذت ببرید و ما در کنار شما هستیم با گوشزد کردن و بیان مواری خاص .



ادامه مطلب


نوع مطلب : جالب و خواندنی، 
برچسب ها :




 

اسد فقط به همین اكتفا كرد كه مودبانه بگوید نام خانم بدرالزمان را شنیده ولی هرگز او را ندیده است و البته نگفت كه مادربزرگش حاضر نبود پا به خانه بدرالزمان بگذارد و همیشه می گفت شوهر بدرالزمان از آن نزول خورهای قهار است كه لقمه اش حرام است و نمكش آدم را می سوزاند. ایرج همچنان داد سخن می داد:

-     البته حالا دیگر بچه ها از آب و گل درآمده اند. پسر بزرگم یك بنگاه حسابی دارد. می دانید كه! مثلا خرید و فروش اتومبیل می كند. وضع روبه راهی دارد. نردبام به جان تو پول راحت می خواهی؟ دلالی اتومبیل! حالا خیالم راحت است كه این یكی دیگر مجبور نیست مثل من ازدواج مصلحتی بكند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

تصویر با تو حرف می زند

http://marshal-modern.ir/Archive/12021.aspx



ادامه عكس ها


نوع مطلب : هنر عكاسی، 
برچسب ها :




دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

خوب امروز همراه باهم گیر میدهیم به زلزله 8 ممیز 1 ریشتری در ...

ونزوئلا:

زلزله می آید . ایران ضمن همدردی با ملت فهیم ونزوئلا، برای آن‌ها حدود دو میلیون خانه‌ی پیش‌ساخته و مقادیر خفنی بیسکویت و کلوچه‌ی لاهیجان و کنسرو ارسال می كند . قرار می شود تمام مردم ایران یا یک لقمه از غذایشان را به آن‌ها بدهند یا دولت خودش به زور یک لقمه از غذای ملت بزند و به آن‌ها بدهد. رئیس جمهور ونزوئلا هم به همراه 337423876354736568 نفر خانم عریان و نیمه عریان و 1/4 عریان (!) در زیر آوار متاسفانه یا خوشبختانه سالم بیرون میاد و با اون نیش همیشه بازش كه معلوم نیست به چی میخنده لبخند میزنه و با اوباما هم دست میده !



ادامه مطلب


نوع مطلب : جالب و خواندنی، 
برچسب ها :




دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

یك کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست . ...



ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

امروز برترین ها و پر سر و صدا ترین چهره های سال 1388 رو میخوام براتون اعلام کنم البته از نگاه تحقیقاتی خودم ! و به ترتیبی که حس میکنم مهمه ! البته از شما عزیزان هم درخواست دارم تا نظراتتون رو بگید . حتماً استفاده می كنم . ... در ادامه با من همراه باشید ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : بیشتر بدانید، 
برچسب ها :




یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی
 

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...