تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب سعید فراهانی
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند.

این كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌كرد.

بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!

كنجكاویشان بیشتر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف این موضوع كه با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.

كشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: "چون جریان باد، ذرات باروركننده غلات را از یك مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و كیفیت محصول‌های مرا خراب نكند!"

همین تشخیص درست و صحیح كشاورز، توفیق كامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد.

"گاهی اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كیفیت و سطح آنها، كاری كنیم كه از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم."





نوع مطلب : بیشتر بدانید، 
برچسب ها :




گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟
در این تصمیم، آن (1) کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک (ریل سالم) بازی کنند، قربانی می شود.
این نوع تصمیم گیری معضلی است كه هر روز در اطراف ما، در اداره، در جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه غیردموکراتیک اتفاق می افتد، دانایان قربانی نادانان قدرتمند و احمقان زورمند و تصمیم گیرنده می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت.
کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه و عاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که محبوب است همیشه حق نیست





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :




شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 23 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی
قطعا شنیده بودید که در راستای اعلان بخشنامه‌ای‌ به بوتیک‌ها با مضمون: نمایش عمومی کروات و پاپیون ممنوع است. مانکن‌ها باید بدون سر باشند و برجستگی‌های بدنشان معلوم نباشد...

بنابراین در آینده نیز شاهد طرح بخشنامه های جدیدی خواهیم بود که با توجه به شرایط این مرز و بوم قطعا به کار من تو او شما و همگان خواهد اومد

بخشنامه های جدید!

*بخش‌نامه به میوه‌فروشی‌ها*

نمایش عمومی هویج و بادمجان ممنوع است
آویختن موز در مقابل مغازه ممنوع است و روی لیموهای درشت و آبدارحتما باید با پارچه ضخیم و گشاد پوشانده شود
خیار تنها با ارائه‌ی سند ازدواج و پس از استعلام فروخته شود
خیره شدن به هلو ممنوع است
در پایان برنامه 5 ساله دوم میوه فروشی ها باید زنانه و مردانه شوند. خیار، بادمجان،موز و تمامی میوه های درازف مانند ، فقط به آقایان فروخته خواهد شد .کیوی نیز استثنا فقط به آقایان عرضه خواهد شد. لیمو، طالبی، هلو (لعنت اله علیه!) و دیگر گردالی ها فقط به بانوان فروخته می شود
· مبارزه با کاشت، برداشت و توزیع مخفیانه خیار چنبر (نعوذ باله) به عهده ستاد مبارزه با مواد مخدر است


*بخش‌نامه به دوچرخه‌سازی‌ها*

باد کردن لاستیک با تلمبه ممنوع است .
·
*بخش‌نامه به راه آهن*

ورود و خروج قطار به تونل ممنوع است
تبصره: در صورت لزوم، قطار فقط تا انتهای واگن اول به تونل وارد شود .آنهم فقط یکبار در صورت تکرار لکوموتیو ران به 60 ضربه شلاق محکوم می شود

*بخش‌نامه به فرودگاه‌ها*

در لحظه‌ی شروع پرواز نباید نوک هواپیما بلند شود

*بخش‌نامه لوله کشی*

استفاده از اتصالات نری و مادگی در کنار هم ممنوع است، حتی الامکان فقط از اتصالات نری استفاده شود، در صورت لزوم به استفاده از اتصالات مادگی، پوشاندن اتصال با دولایه قیر و گونی الزامی است.
استفاده از اتصال پستانک در هیچ صورت مجاز نبوده و با متخلفین برخورد جدی خواهد شد.
در حمام و دستشویی ها، بجای شیر مخلوط، از دو شیر مجزا با فاصله حداقل 30 سانت از هم استفاده گردد.
در کلیه عملیات تاسیساتی از آچار شلاقی بجای آچار فرانسه استفاده شود.

*بخش‌نامه به دامداری ها*

نگه داری دام های نر و ماده در یک طویله ممنوع است.
دوشیدن گاو ها فقط باید توسط کارگران زن صورت پذیرد.
هیچ ماده گاوی حق شیر دادن به گوساله های بالای 17 ماه را ندارد.
خرید، فروش، تولید و نگهداری قاطر تخلف محسوب و با متخلفین برخورد خواهد شد، در صورت تولد قاطر، تحویل قاطر به همراه اسب و خر متخلف به مقامات ذیربط الزامیست




نوع مطلب : كنایه زن، 
برچسب ها :




یکشنبه 16 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

دل ربودن ارزان
دل شكستن ارزان
دوستی ارزان است
...دشمنی ها ارزان
و شرافت ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یك تكه نان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر كم شده است !
كمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده،قیمت هر انسان





نوع مطلب : دلنوشته، كنایه زن، 
برچسب ها :




تا بحال خیلی در مورد باورها و اعتقادات و اینکه چطور می‌توانید برای داشتن زندگی بهتر آنها را تغییر دهید حرف زده‌ایم. باورها و اعتقادات خاصی هستند که افراد زیادی را اسیر خود کرده‌اند و امروز می‌خواهیم آن باورها را بررسی کنیم. اعتقادات ما در قدم اول از والدین، معلمین، همسالان، تلویزیون و رسانه‌ها نشات می‌گیرد. وقتی سنمان کم است فکر می‌کنیم بزرگترهایمان بیشتر از ما می‌دانند به همین خاطر به هرچه که می‌گویند اعتماد می‌کنیم.

اما هرچه سنمان بالاتر می‌رود، دیگر خودمان اعتقادات و باورهایمان نسبت به دنیا را شکل می‌دهیم. اما کمی از ته‌نشین اعتقادات دوران کودکی در ما می‌ماند. گاهی‌اوقات بدون اینکه خودمان خبر داشته باشیم درونمان لانه می‌سازند. در زیر به برخی از این باورها و اعتقادات اشاره می‌کنیم. آیا این اعتقادات را در خودتان می‌بینید و اگر دیدید سعی کنید آنها را تغییر دهید.

1. اگر در چیزی شکست خوردی، فردی مغلوب هستی!


این باور معمولاً در مدرسه و در روزهایی که می‌خواهیم وارد بزرگسالی شویم، شکل می‌گیرد. تشویقمان می‌کنند که به هر قیمتی که شده موفق شویم. من اگر شکست بخورم، که بسیار هم پیش می‌آید، دوباره تلاش می‌کنم، اینقدر آن را امتحان می‌کنم تا بالاخره موفق شوم. اگر باور داشته باشید که اگر در کاری شکست بخورید، فردی شکست‌خورده هستید، یعنی همه آدم‌های دنیا شکست‌خورده هستند. اجازه ندهید چنین باوری شما را از زندگی عقب بیندازد. یک باور جدید جای آن بگذارید.





نوع مطلب : بیشتر بدانید، 
برچسب ها :




ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.

بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ طوله (توله) سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته کره بز، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا مارمولک‌ها رو نشون می ده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می گفت.

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ می گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه می گیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آن ها را به دیوار بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم ؟
 





نوع مطلب : كنایه زن، 
برچسب ها :




شنبه 18 تیر 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی
 

اخیرا جریانی بنام جداسازی خانمها ، آقایان ، بانوان ، مردان ، دوشیزگان ، مردانگان (!) و پسران و دختران و مذکران و مونثان و ... خلاصه کلام ماده گان و نران بخصوص در دانشگاههای کشور به وجود اومده و شنیدیم که از مهر ماه قرار شده کلیه کلاسهای دانشگاههای کشور بصورت جدا برگزار شود ...

 شمایی که آقا پسری احیانا اگر جنسی از جنس "اناث" در دانشگاه خود دیدید گناه مرتکب شدید و باید یا توبه کنید یا برید بمیرید و یا برید پیش رفیقاتون پز (POZ) بدید و بگید که حال کردی دید زدم 1 نمونه جنس مونث رو ...!!!!

 شمایی که دختر خانمی احیانا اگر جنسی از جنس "اذکار" در دانشگاه خود دیدید نه تنها گناه مرتکب شدید بلکه داری سوء سابقه و تعهد کتبی شده اید و مستقیما تشریف میبرید داخل دستگاههای جالبی به اسم ون (VAN)  تا ارشاد شوید

از 20 تیر 90 یعنی همین پس فردا هم کلیه اجناس مونث ایرانی حق ورود به سفره خانه های سنتی و بقول برو بکس GHELIOON CENTER رو ندارند ... و آقایان عزیز میتونند با خودشون و خودش (!) به این مراکز تشریف ببرند و دود رو هوا کنند و جوکهای خار مادری که جلوی Girls نمیتونستند تعریف کنند هم تا خرتناق تعریف کنند

بانوان عزیز هم که اخیرا پارک بانوان میرن و عکس بی حجاب هم میتونند بندازن و به فاصله نور در مجذور ثانیه در فیس بوک آپلود کنن و ....

 این رو بدونید که طرح جدا سازی بانوان و آقایان همچنان " سفت - SEFT " در حال اجراء در کشور میباشد و خب این طرح پس از دانشگاهها به محل کار شما و نیز بزودی در اینترنت و ...

ضمن اینکه طرج زوج و فرد بین خانمها و آقایان محرم به همدیگه مثل زنها و شوهران نیز به شرح زیر اعمال میگردد :

روزهای زوج :

زوجهای محرم به هم میتوانند 24 ساعت در هر جا باهم تردد نمایند

روزهای فرد :

زوجهای محرم به هم از ساعت 7 عصر به بعد میتوانند در هر جا باهم تردد نمایند و قبل از آن باید از هم جدا باشند !

جمعه ها و روزهای تعطیل :

بدلیل تعطیل بودن این روزها کلا زوجها هم تعطیل میباشند و باید جدا باشند

ضمن اینکه این طرح به زودی شامل خواهران و برادران نسبی ، سببی ، دینی و اخروی نیز خواهد شد ...

بزن کف قشنگه رو به افتخار طرحهای دوست داشتنی





نوع مطلب : كنایه زن، 
برچسب ها :




حتما تا آخر بخونید لطفا بعد اسم انتخاب كنید !

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدا و دو- سه تا موجود میکروسکوپی ابتدایی و یه پیرمرد نحیف و لاغر هیچ کسی نبود . طبق معمول سایر داستان های ادبی در یک شهر دور افتاده و پرت دختری زندگی می کرد که اسمش «قزی» بود. قزی دختری بود حدوداً بیست و سه ساله و مطابق همه دخترای بیست و سه ساله عاشق مد و خیابون و نشستن روی صندلی جلوی ماشین های گرون قیمت! در ضمن قزی خانوم دانشجوی ترم چهارم دانشگاه آزاد هم بود. رشته اش هم زیاد فرقی نمی کنه . به هر حال دانشگاه دولتی که نبوده!!!

داستان ما از جایی شروع میشه که قزی افسرده بود . دلیلشم این بود که دو هفته بود از خونه خارج نشده بود . نه دانشگاه می رفت . نه با دوستاش باشگاه می رفت و خلاصه صبح تا شب تو خونه بود و از خونه خارج نمی شد . طبیعتا" حوصله اش سر رفته بود و افسرده شده بود.

مامان قزی هر روز صبح میومد بهش می گفت:

- قزی میای بریم خرید؟

-نه نمیام نه نمیام.

-چرا نمیای؟

-موی بلوند،مانتو کوتاه،تیریپ جیگر ،گشت ارشاد ،و....



ادامه مطلب


نوع مطلب : كنایه زن، جالب و خواندنی، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 40 )    1   2   3   4   5   6   7   ...