تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : سعید فراهانی

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




خودش هم نفهمیده بود بر چه اساسی عجولانه تصمیم گرفته بود با مریم تماس بگیرد. حالا كه گوشی تلفن جنگلبانی در دستش بود فكر می كرد با برقراری تماس چه باید به مریم بگوید. خواست گوشی را روی دستگاه بگذارد اما با شنیدن صدای مریم دریافت كه تماس برقرار و برای فرار دیر شده است. با صدایی مرتعش گفت:

-         سلام مریم، سال نو مبارك.

صدای فریاد مریم در گوشی پیچید:

-         لیلا ... لیلا این تویی؟ واقعا خودتی دختر؟ از كجا تماس می گیری، نكنه برگشتی؟

لیلا گفت:

-         یواشتر، چرا جیغ می كشی؟ هنوز برنگشتم دارم از تلفن جنگلبانی استفاده می كنم.

كمی از هیجان مریم كاسته شد لیلا این موضوع را از تن صدایش فهمید. با كمی آزردگی گفت:

-         پس قراره تمام تعطیلات اونجا بمونی.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




ششمین روز از فصل بهار هوایی مطلوب داشتت؛ صدای پرندگان جنگلی فضا را پر كرده بود، لیلا هنوز باور نداشت كه توانسته آن مدت طولانی را به آسانی در آن جنگل سر كند. روی تخت وسط حیاط نشسته و به عزیز و همسر یكی دیگر از جنگلبانان كه در حال تهیه نوعی كلوچه محلی بودند چشم دوخته بود. عزیز هم از حال او غافل نبود؛ رو به همسایه اش كرد و پرسید:

-         امسال شانس نوه من بود كه گلی نیومد.

حكیمه لبخندی بر لب نهاد و گفت:

-     اتفاقا دیروز بعدازظهر آمد، دیگه باید سر و كله اش پیدا بشه تا حالا هم توی رختخواب بود. دختره تنبل بار اومده.

عزیز نگاهی به آن سوی حصارها انداخت و تبسمی كرد و گفت:

-         حلال زاده از راه رسید!

حكیمه خانم به گلی كه وارد حیاط می شد نگاه كرد و گفت:

-         ساعت خواب خانوم تنبل!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 27 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




لیلا همراه صالح از پرچینها گذشت، عزیز از پنجره سرك كشید و گفت:

-          صالح زیاد خسته اش نكن هنوز مریض احواله.

صالح به علامت خداحافظی دستش را بلند كرد و همراه لیلا به سمت جاده رفت، با احتیاط از آن عبور كردند و به سمت دیگر جاده كه ادامه جنگلهای انبوه گیلان بود رفتند. لیلا سكوت را شكست و گفت:

-          كار اصلی شما چیه؟

صالح لبخندی زد و گفت:

-          كارمون؟ جالبه! بعد از این همه سال، نوه ام می خواد بدونه كار پدربزرگش كه من باشم چیه.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




حسی غریب او را نزدیكیهای غروب از خانه بیرون كشیده بود. احساس می كرد صبر و تحملش به پایان رسیده است و برای ادامه حیات انگیزه ای ندارد، شش روز از آمدنش به آن جا می گذشت علی رغم تلاشهای عزیز و آقاجان برای سرگرم كردن اون، نتوانسته بود خودش را با محیط سوت و كور جنگل وفق دهد. از طرفی مطمئن بود ناصر او را به آنجا فرستاده تا بتواند در نبودش به راحتی زیور را وارد زندگیش كند. هان طور كه قدم برمی داشت متوجه ریزش شدید باران شد، زیر درخت تنومندی ایستاد تا در امان بماند. باران، اول ریز و آرام می بارید اما دقایقی بعد شدت گرفت. می بارید تا تن خسته جنگل را بشوید. لیلا ژاكتش را محكمتر به دور خودش پیچید و به آسمان كه یك ریز می بارید نگاه كرد و زیر لب گفت:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 11 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد .

در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.

در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 11 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

(( لیلا خودت رو نبازی دختر. اصلا فكر نكن كه واسه تنبیه داره می فرستت اونجا، فكر كن مثل یك خانوم با كلاس داری واسه تعطیلات و خوش گذرونی می ری. چند دست لباس گرم هم بردار، هنوز به این آب و هوا اعتباری نیست مخصوصا اونجا، راستی یك مایو هم با خودت بردار شاید هوا اونقدر گرم شد كه واسه آبتنی بزنی به آب ....))

لبخند كم رنگی روی لبهای لیلا نقش بست. با دست اشكهایش را كه به آرامی روی گونه هایش می چكید پاك كرد، سفارشات مریم را در حالی در ذهنش مرور می كرد كه نگاهش به مناظر اطراف بود؛ مناظری كه هیچ جذابیتی برایش نداشت.

(( راستی لیلا جای منو هم وقتی واسه شنا رفتی خالی كن در ضمن مواظب مردهای جنگل هم باش اونا دنبال یك بانوی قشنگ می گردند مبادا تك و تنها واسه شكار بری توی جنگل، اون وقت خودت شكار یكی از اون جنگلی ها بشی. حتما یكی از اون سگهای آمریكایی پدر بزرگت رو با خودت ببر. حالا اگر هم یكی از اون مردهای جنگل به تورت خورد آدرس منم بهش بده واسه من جنگلی و غیر جنگلی فرقی نمی كنه .... هی دختر یك وقت جزو دار و دسته جنگلی ها نشی، لیلا كوچك خان جنگلی!))



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 5 خرداد 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی
كرده بود و مواقعی كه پدرش منزل را ترك می كرد به خود جرات می داد و از اتاقش بیرون می آمد.

صدای زنگ تلفن كه بلند شد ناصر از جا برخاست گوشی را برداشت و گفت:

-         بفرمائید.

صدای وحید در گوشی طنین انداخت:

-         سلام بابا.

ناصر اخمهایش را درهم كشید و با ترش رویی گفت:

-         علیك سلام یادی از ما كردی شازده.

وحید بدون توجه به لحن طعنه آمیز او گفت:

-         شنیدم آشوب به پا كردی.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6