تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

مریم در حالی كه هنوز می گریست به كمك مادرش بدن نیمه جان لیلا را روی رختخواب قرار داد و پتویی رویش كشید، خودش هم بالا سر لیلا نشست و در حالی كه سرش را نوازش می كرد و می گریست گفت:

-         الهی بمیرم ... الهی لال بشم كه انداختمت توی هچل.

مادر مریم وارد سالن شد و رو به شوهرش نمود و گفت:

-     بلند شو مرد ... بلند شو برو دنبال یك دكتر ... این طفل معصوم حالش خیلی خرابه، بی انصاف داغونش كرده.

اوس عباس از جا برخاست و از منزل بیرون رفت مادر مریم بار دیگر وارد اتاق شد و با جدیت به مریم گفت:

-         د ... بس كن دیگه، بگو ببینم چه دسته گلی به آب دادید.

مریم در حالی كه چشم از صورت كبود و زخمی لیلا برنمی داشت گفت:

-         آخه كدوم دسته گل تاوونش اینه؟!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




شنبه 25 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

وجود آن جوان مزاحم سمج و تهدیدات ناصر تمام فكر لیلا را پر كرده بود. بارها از خودش پرسید كه این جوان مزاحم از كجا پیدایش شد، آنقدر ناگهانی و اصلا اسم او را از كجا می دانست؟ اما برای سوالاتش پاسخی نداشت فقط می دانست اگر یك بار دیگر زیور آن جوان مزاحم را داخل كوچه ببیند بدنش میزبان ضربات تركه دست پدرش می شود. مریم آرام با آرنجش به او ضربه ای زد و گفت:

-         هی لیلا كجایی؟

لیلا گفت:

-     توی فكر اون پسره مزاحم. توی این فكر كه اگر این بار سر راهم سبز شد چطور اونو از سرم باز كنم، توی این چند روز كه تو مریض بودی و نیومدی مدرسه دائم مزاحم می شد دیروز هم تا جلوی خونمون اومد.

مریم با شوخی گفت:

-         نترس، حالا كه من اومدم از ترس من این دور و برها آفتابی نمی شه.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

لیلا با ناراحتی گوشی را روی دستگاه كوبید و گفت:

-         آشغال ... می گه نمی تونم پشت تلفن صحبت كنم.

مریم گفت:

-         مگه مرغ توی دهنش تخم گذاشته؟

لیلا گفت:

-         گفت بعدازظهر برم پارك پشت مدرسه تا صحبتهاش رو بكنه.

مریم گفت:

-         پس تا بعدازظهز باز می شه!

لیلا نگاهی به مریم انداخت و گفت:

-         چی؟

مریم با خنده گفت:

-         تخم خانوم مرغه!



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

لیلا بر سرعت گامهایش افزود اما آن مزاحم دست بردار نبود و سایه به سایه او را تعقیب می كرد جلوی یك كتابفروشی ایستاد تا شاید راهش را بكشد و برود اما جوان با سماجت كنار او ایستاد و گفت:

-         چرا فرار می كنی لیلا خانوم؟

لیلا با وحشت به او نگاه كرد و گفت:

-         برو گم شو كثافت! از جون من چی می خواهی؟

جوان لبخند چندش آوری زد و گفت:

-         از جونت هیچی عزیزم اما از خودت ....

لیلا معطل نكرد و با عجله از او دور شد، بدون آنكه به پشت سرش نگاه كند وارد كوچه شد. وقتی مقابل در منزلشان رسید تمام وجودش می لرزید با عجله داخل كیفش به دنبال كلید گشت. صدای زیور او را متوجه رنگ و روی پریده اش كرد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

در یكی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم كه فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند كه آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش... و همانطور كه دست و پا را می توان ورزش داد و قوی كرد، روح را هم میشود با تمرین نیرو بخشید و...

از این مهمتر همانطور كه میتوان دست كسی را از بدنش جدا كرد، گرفتن روح او هم كار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیشتر از هر چیز دوست دارند و آنرا چون گوهری گرانبها حفظ می كنند. بهمین دلیل است كه بدست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز بهمین دلیل تا كسی می فهمد كه روحش را دزدیده اند، از شدت غصه دق می كند و میمیرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می ربایند اما آدمی زادگان هم میتوانند روح یكدیگر را بدزدند و... و بمن شیوه دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و منهم اندكی بعد بكار پرداختم و تا امروز كه دیگر توانائی بكار بردن آن صنعت را ندارم، چهار بار بدزدی روح رفتم
.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

سیاهی شب به دل آسمان چنگ انداخته بود و جز صدای ریزش باران كه سكوت خانه را می شكست صدایی به گوش نمی رسید. لیلا در حالی كه كتابی در دست داشت كنج اتاق نشسته و با ترس به سكوت وهم آور خانه گوش سپرده بود. این اولین شبی بود كه بعد از درگذشت مادرش تنها می ماند. سعی كرد با خواندن كتاب درسی، خودش را مشغول كند اما تمركز نداشت. به ساعت كه تیك تاكش در صدای ریزی باران گم شده بود نگاه كرد عقربه ها ساعت هفت را نشان می دادند. مطمئن بود پدرش تا ساعت نه برنخواهد گشت تصمیم گرفت با مریم تماس بگیرد و از او بخواهد تا با آمدنش او را از تنهایی نجات دهد از جا برخاست، اما هنوز گوشی را از روی دستگاه برنداشته بود كه صدای در حیاط را شنید. با عجله خودش را به پنجره رسانید و پرده را كنار زد، با دیدن پدرش نفس عمیقی كشید. این اولین باری بود كه از ورود پدرش به منزل تا این حد خوشحال می شد، همیشه ورودش به منزل برابر بود با برهم خوردن آرامش و آسایش او و مادرش، مدام با بهانه گیریها و ناسزاگویی ها، مادرش را می آزرد. اغلب مواقع مادر سكوت می كرد اما زمانی كه صبر و تحملش به پایان می رسید به پدر پرخاش می كرد و همین امر باعث می شد جنگ بالا بگیرد و پدرش با شكست وسایل منزل جنگ را خاتمه می داد. در همین افكار بود كه صدای پدرش او را به خود آورد :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ
زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب"حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت .

زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود.

مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 10 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

 

صدای ناصر، لیلا را از جا پراند:

-     بلند شو دختر، چقدر می خوابی، بلند شو یه استكان چایی، یه لقمه نون بیار تا زهرمار كنم برم دنبال بدبختی ام، برم جای این همه خرجی رو كه مادرت روی دستم گذاشته پر كنم.

لیلا از جا برخاست و با سرعت چایی و صبحانه پدرش را آماده كرد ناصر در حالی كه سیگار می كشید استكان چای را از داخل سینی برداشت و گفت:

-         تو كه دیگه قصد نداری بری مدرسه؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 10 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

لیلا ... لیلا ... بیا اینجا عزیزم می خوام موهاتو شونه بزنم.

لیلا مقابل در، لحظاتی بر چهره رنجور مادرش نگاه كرد و لبخندی تصنعی بر لب نشاند، به سمت در رفت مقابلش نشست و گفت:

-         زحمتتون می شه.

مادر لبخندی بر لب نهاد و گفت:

-         برگرد ببینم، اینقدر هم واسه من لفظ قلم صحبت نكن.

لیلا پشت به او نشست و گفت:

-         می بخشید كه پشت به شما كردم.

مادر شانه را روی موهای بلند و سیاهرنگش كشید و گفت:

-         گل من پشت و رو نداره.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 10 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

ـ سلام کوچولو ... مامانت کجاست؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره‌های درشت اشکش، زلال و بی‌پروا چکید روی گونه‌اش.

ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم ...

صدایش می‌لرزید.

ـ ا .. چرا گریه می‌کنی عزیزم، گم شدی؟

گریه امانش نمی‌داد که چیزی بگوید، هق‌هق‌ گریه می‌کرد، آن‌طوری که من همیشه دلم می‌خواست گریه کنم، آن‌گونه که انگار سال‌هاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم‌هایش را از خیسی اشک پاک می‌کرد، در چشم‌هایش چیزی بود که بغضم گرفت.

ـ ببین، ببین منم مامانمو گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می‌کنیم، خب؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6