تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، لباسش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید :
       
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی!!!

وزیر سر در گریبان به خانه رفت ...
 
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

و او حکایت بازگو کرد.

غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ....

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی
 

دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید...

سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.

دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه.

گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت...

گاهی‌ خودش‌ را روی‌ زمینه روشن‌ برگ‌ها می‌انداخت‌ و گاهی‌ فریاد می‌زد و می‌گفت:

من‌ هستم، من‌ اینجا هستم، تماشایم‌ كنید



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : مزه اش چطور بود ؟

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید
.

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ دادکاملا معمولی بود  .





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




جمعه 27 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

جك از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل
 بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك
 آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»
 جك جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
 مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
 مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
 جك گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»
 مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»
 جك گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
 یک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
 جك گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998 دلار سود کردم.»
 مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
 جك گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
 همیشه در هر شكستی یك فرصت جهت بهره‌برداری هست.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




دوشنبه 16 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

روزی پسر بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 15 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

چكیده
داستان‌های قرآنی هر یک بیان­کننده سرگذشتی از پیشینیان، در مواجهه با ندای هدایت­بخش انبیاست. روایتگر این داستان‌ها خود هم تاریخ­ساز است و هم طبق مقتضای کتاب هدایت، تاریخ­نگار. سرگذشت قوم نوح -اولین پیامبر صاحب کتاب و شریعت آسمانی- آنگونه که در وحی قرآنی و سنت روایی آمده، نه افسانه است و نه از نگاه عقل سلیم ناممکن و تمسخرآمیز، بلکه بیانگر سرنوشت پر افتخار مومنان به حق و سرانجام نگون­بخت متمردان است. .. در ادامه بخوانید ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 15 فروردین 1389 :: نویسنده : سعید فراهانی

 

نردبام كه به دقت عكس را تماشا می كرد گفت :

عجب عوض شده! یك خانم كامل. یك سوم وزن خانم سابق بنده را دارد. استالین در سكوت به عكس نگاه كرد و چیزی نگفت ولی چهره اش سرخ شد. سر اسد تا میان بشقاب چلوكباب فرو رفته و چند قاشق آخر را می بلعید. قیافه اش چرك آلودتر و مفلوك تر از دو نفر دیگر بود. آن سه جوان پر شور و شر، سه پیرمرد مفنگی از آب درآمده بودند كه به درد نیمكت های پارك می خوردند

نردبام كیف پول خود را بیرون كشید تا پول میز را حساب كند. استالین مچ را محكم گرفت .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




 

اسد فقط به همین اكتفا كرد كه مودبانه بگوید نام خانم بدرالزمان را شنیده ولی هرگز او را ندیده است و البته نگفت كه مادربزرگش حاضر نبود پا به خانه بدرالزمان بگذارد و همیشه می گفت شوهر بدرالزمان از آن نزول خورهای قهار است كه لقمه اش حرام است و نمكش آدم را می سوزاند. ایرج همچنان داد سخن می داد:

-     البته حالا دیگر بچه ها از آب و گل درآمده اند. پسر بزرگم یك بنگاه حسابی دارد. می دانید كه! مثلا خرید و فروش اتومبیل می كند. وضع روبه راهی دارد. نردبام به جان تو پول راحت می خواهی؟ دلالی اتومبیل! حالا خیالم راحت است كه این یكی دیگر مجبور نیست مثل من ازدواج مصلحتی بكند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6