تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 25 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




دوشنبه 24 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

یك کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست . ...



ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی
 

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




 

بهلول در نزد خلیفه

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:  برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو كار دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها " نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممكن است كه :
" خریت " آنها در تو اثر كند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




 

اسد كه در زنده كردن خاطره های گذشته هرگز از این مرز فراتر نمی رفت از جا برخاست تا لباس بپوشد. كت و شلوار كه اصلا حوصله نداشت بپوشد. به علاوه هیچ یادش نمی آمد تنها كراواتی را كه دارد كدام گوشه كمد انداخته است. همان لباس همیشگی را پوشید. به ساعتش نگاه كرد. دیر نشده بود. تا رستوران چند دقیقه بیشتر راه نبود. می توانست پیاده در عرض ده دقیقه به آنجا برسد. در برابر آیینه به خود نگریست .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 19 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع ? خدا ? رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 18 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم 

تنها دخترم بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

دخترم ، دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

فقط بخاطر بابا عزیزم. دخترم کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید....

دخترم مکث کرد 

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ 

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، دختر عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی  ، بابا از اینجور پولها نداره ها. باشه؟!
- نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد دخترم نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد 

همه ما به او توجه کرده بودیم. دخترم گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم!!! همین یکشنبه... 



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




دوشنبه 17 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
...

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟


گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب
....

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت


امور خارجه است و تو کنسولی؟

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟


شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند
!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد
.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «متاسفم برای ملتی که تو نخست وزیرش باشی
!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




 حالا دیگر اسد آرزو داشت شر روشنك را به نحوی از سر خود كم كند و پس از امتحانات ثلث سوم به تنهایی با ایرج و بهرام توی كوچه بنشیند و بتواند با خیال راحت چشمچرانی كند. ولی مگر روشنك دست بردار بود؛ دائم توی كوچه در میان دست و پای آن ها می لولید. در همین دوران بود كه او هم به نوبه خود خیانتی را نسبت به اسد مرتكب شد و حسابی كفر او را بالا آورد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 12 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

 

همین سر اسد به محض رسیدن به خانه یك رشته از موهای بافته روشنك را كه زودتر از او از دبستان به خانه رسیده بود می گرفت و او را كه فریاد می زد چند قدم به دنبال خود می كشید. ناله و نفرین مادرش فضای خانه را پر می كرد .

-         ای اسد، الهی خیر نبینی .

اسد خیر ندید . تنها اسد نبود كه سر اسد نام گرفته بود. سایر بچه ها هم هر یك برای خود لقبی داشتند. روشنك به شعبون خان ملقب شد. مادرشان بدون آن كه خود بخواهد این لقب را به او داده بود. یك روز بعدازظهر كه بچه ها در كوچه بازی می كردند میان ایرج و روشنك بر سر نوبت دعوا در گرفت .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6