تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 11 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

در افسانه ها آمده است، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، روزی از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال او غبطه خورد و گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است. و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

تا مدتها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا اینکه یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان نیز ناچارند به حاکم احترام بگذارند. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت از همه قویتر می شدم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 9 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.


البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




 

-         مامان ... از دست این روشنك، دفترم را پاره كرد. الهی بمیره .

روشنك تازه راه افتاده بود

-         وای اسد جون، دلت می آید؟

-         آره، اگر ایندفعه به كتاب هایم دست بزند می زنم توی سرش

اسد از توجه مادر به روشنك به رویا فرو می رفت. خود را قهرمان مظلومی می یافت كه مورد تحسین همگان قرار گرفته است. زنی با آغوش گشوده به سویش می دوید تا او را در بر بگیرد. در ابتدا این زن مادرش بود، ولی همچنان كه اسد رشد می كرد، نقش مادر از چهره او پاك می شد و در نهایت جای خود را به جینالولو برجیدا داد .



ادامه داستان


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 5 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی می شدم.وارد شدن به دهه ای جدید از زندگیم نگران کننده بود، چون می ترسیدم که بهترین سالهای زندگیم را پشت سر گذاشته ام . عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار، برای تمرین به یک ورزشگاه می رفتم. من هرروز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه می دیدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسی می کردم، از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم. به همین خاطر، علت امر را جویا شد.به او گفتم که از وارد شدن به سن سی سالگی احساس نگرانی می کنم. با خود فکر می کردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم، به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم :«ببینم، بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود؟»



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 4 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

شبی طلبه جوانی به نام محمد باقر  در اتاق خود در  حوزه علمیه مشغول مطالعه بود  به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست  و با انگشت  به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.

دختر گفت :  شام چه داری ؟؟!

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد  و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و  محمد به مطالعه خود ادامه داد ...

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر  اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود  لذا  شاه دستور داده بود تا افرادش  شهر را بگردند  ولی هر چه گشتند  پیدایش نکردند .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




زندگی به همین سادگی می گذشت، ساده و راحت و شاد. زیباترین زیباییها برای اسد بال های یك ملخ یا پروانه یا سبز شدن لوبیاهایی بود كه در یك گوشه باغچه كاشته بود. مخرب ترین سلاح ها گرده پرچم های زرد گل سرخ بود كه بچه ها پشت گردن یكدیگر می ریختند تا یكدیگر را بسوزانند، شادی یك پونچیك بود، و دوستی خانه های كوچك سیصد متری بودند كه در حیاط خود یك حوض آبی، و یكی دو درخت انگور یا چنار داشتند...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 2 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :

«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد . شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند . .. در ادامه بخوانید ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، جالب و خواندنی، 
برچسب ها :




یکشنبه 2 اسفند 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




در اتاق تزریقات اسد با چشمان سرخ از گریه لب تخت می نشست. پاهای استخوانیش را كه از لبه تخت آویزان می شد مثل آونگ ساعت حركت می داد. خیره به عكسی كه به دیوار زل می زد. عكس دختر جوانی را نشان می داد كه موهای بوری داشت و با گوشه دامن قرمز خود اشك هایش را پاك می كرد. دو مرد جوان با روپوش های سفید كه سرنگ های شیشه ای به اندازه قد خود در دست داشتند در دو طرف او ایستاده بودند .



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




چهارشنبه 21 بهمن 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

 داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    ...   2   3   4   5   6