تبلیغات
طرح و نقش یاس - مطالب داستان
 
طرح و نقش یاس
دنبال چی میگردی؟؟ اینجا هست !!
                                                        
درباره وبلاگ

هركسی رفت به خورشید سلامم ببرد ،
ما كه مردیم و ندیدیم به خود گرمایی!
مدیر وبلاگ : سعید فراهانی
نویسندگان
نظرسنجی
به نظر شما وبلاگ از نظر شكل و محتوا چه جوریه ؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بچه بود كه با پدر و مادرش از ماموریت های گوناگون به تهران بازگشتند. پدرش افسر ارتش بود و اسد به یاد داشت. به قول مادرش، آواژه شهرها و قصبات بودند. از آن دوران خاطرات درهم و برهمی به یاد داشت. روشن ترین آنها منظره تپه سرسبزی بود كه چون دست در دست مادرش پای بر آن می نهاد، گلبرگ های رنگین به هوا برمی خاستند و زیر نور آفتاب می درخشیدند. اسد آنها را با انگشت نشان می داد و از مادرش می پرسید: ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




سه شنبه 20 بهمن 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

بیایید از خود شروع كنیم ... !!

در شهری در آمریكا، آرایشگری زندگی می كرد كه سالها بچه دار نمی شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند . بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

روز اول یك شیرینی فروش وارد مغازه شد.. پس از پایان كار، هنگامی كه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، جالب و خواندنی، 
برچسب ها :




اسد مثل همیشه قدم زنان به خانه باز می گشت. حاشیه پارك را گرفته بود و سلانه سلانه راه می رفت. تا چشم كار می كرد همه جا سبز بود.

در سمت چپ، نهر گسترده نقره فامی مثل مارماهی پیچ و تاب می خورد. نخستین روز تیر ماه بود. بوی چمن های كوتاه شده و مرطوب را احساس می كرد. زمین خیس بود. سنگفرش ها را تازه شسته بودند. آدم به یاد روزهای اول مدرسه می افتاد. این طروات حتی یك دبیر فیزیك خشك و جدی را نیز سخت سرشوق می آورد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




یکشنبه 11 بهمن 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود  .تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 8 بهمن 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

شاید یک داستان طولانی باشد…اما شاید به خواندنش بیارزد… شاید برای ” آنها” که فکر می کنند همه چیز را می شود آسان بدست آورد یک نشانه باشد…و فقط یک ” نشانه” !

درست همان سه شنبه عصر که عصبانی و غمگین از طبقه سوم مرکز تحقیقات دانشکده پایین می آمدم با خودم تصمیم گرفتم…و درست قبل از اینکه پایم را از آخرین پله پایین بگذارم، بعد از همه دشنام ها و تلخی هایی که نثار خودم کردم سوگند یاد کردم که گره اخم آلود “آن صورت جوان زیبا” را آینه هر روز زندگی خود کنم.

می خواستم برای یک مدت کوتاه هم که شده هیچ چیز و هیچ کس را نبینم…و آنقدر بگذارم که بگذرد تا بلکه زمان این گره اخم آلود جوانی ام را باز کند. در را پشت سرم بستم تا خودم را حتی از خودم پنهان کنم و مجبور نباشم حتی خودم را در مقابل آیینه ببینم… اما خوب می دانستم که این آخرین ترفند هم اثر نخواهد کرد… پس بر آن شدم که سفر کنم تا بلکه خودم را با همه آنچه در اطرافم می گذشت پشت سر گذارم…



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :




پنجشنبه 8 بهمن 1388 :: نویسنده : سعید فراهانی

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و...



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :






( کل صفحات : 6 )    ...   3   4   5   6